برنامه‌های هست، که در مقایسه به هزینه‌هایش، هیچ نتیجه‌ای مثبت و محسوسی ندارد

سیستم‌های ناکارآمد

کم نیستند برنامه‌ها و پروژه‌های بزرگ ملی، سازمانی و شخصی که  مصروفیت ایجاد می‌کنند – فقط مصروفیت! مصروفیتی بدون هیچ نتیجه‌ای مثبت و محسوس!

چی تعداد کسب‌ و کارهای تازه بودند که به دلیل پرداخت مالیات سنگین، برای زنده نگهداشن مکاتب و پوهنتون‌ها/دانشگاه‌ها، نابود شدند – مکتب‌های که دوازه سال از عمرِ بسیاری از ما را دزدید و پوهنتون‌های که در آن تنها مشوق و عامل انگیزاننده‌ای مطالعه، چانس نخوردن است. پوهنتون‌های که باعث شد پدرِ فقیر برای ادامه تحصیل پسرش عزت‌نفس‌اش را به میدان آورده و قرض گرفته‌ بگیرد و پسر سرمایه‌دار آن را مکانی برای وقت‌گذرانی یافتند. پوهنتون‌های که یکی از محصولات اش آدمی‌ست،با مدرکی آن قدر بالا که از انجام خیلی از کارها خجالت می‌کشد، و سوادی آن اندازه پایین که حتی نمی‌تواند گزارش یک‌صفحه‌ای از کاری یک هفته‌ای را بنویسد – البته اگر بفهمد که اصلا گزارش چی است!

چی ساعت‌ها از وقت مردم ضایع شد؛ چی تعداد مردم که بارها  در ترافیک سنگین گیر ماندند – ترافیکی دیوانه‌کننده، که آدم آروز می‌کند کاش مرده‌ای پشت موتر بود و هارن و چراغی چرخان بالایش، تا از شر سنگینی این ترافیک خلاص شد؛ چی مقدار آلودگی صوتی خلق شد؛ چی میزان آلودگی محیطی تولید شد و در پی آن درآمدی یا شاید هم ماشین چاپ پول برای شفاخانه‌های خصوصی به وجود آمد؛ چی اندازه پول مصرف شد تا قلعه‌های کانکریتی/بُتُنی، و موانع برای تردد مردم ساخته شود؛ همه‌ای این مشکلات و بسا مشکلاتی دیگر خلق شد، تا کارمندی به محل کارش برسد و روی طرح و دیزاین پروژه‌ای یا برنامه‌ای کار کند – برنامه‌ای هیچ‌وقت تطبیق نگردید و فقط آرشیف شد. محل کاری که جز مشکلات فوق و بدبختی کارمند ساده‌ای که در آن کار می‌کرد، هیچ محصولی نداشت.

چی بی‌اندازه مصروفیت برای خود خلق کردیم؛ مصروفتِ که سبب شد نتوانیم به ملاقاتی دوستی و تفریح با عضو از فامیل و با به دیدن اقاربی برویم؛ مصروفیتی که جز خستگی و به تعقیب آن اوقات تلخی هیج‌ برآیندی دیگری نداشت.

منبع خیلی از دودهای که کورِمان می‌کند به سادگی قابل تشخیص نیست. شاید خود ما عضو آن سیستم باشیم.

باتلاق سیستم‌های فاسد؛ زمانِ حالِ خوب برای عده‌ای و آینده‌ مرگبار برای همه

فرار باتلاق سیستم‌های فاسد

صبحی قشنگی بود، بُرس‌دندان/مسواک را از مجموعه‌ای لوازم بهداشتی، که به طرزِ شگفت‌انگیزی پاک و به شکل ظریفی مرتب چیده شده بود، براداشتم. بعد از مسواک کردن داندان‌هایم بر گشتم به اتاق. در فاصله‌ای زمانی تا آماده شدن صبحانه، تیترهای مجله‌ای صبحگاهی دو روزنامه‌ای معتبر و پرطرفدار ملی را یکی پس دیگری مرور کرده و مطالبی مرتبط با کار و علاقه‌ام را به صورت مفصل و با تمرکز خواندم. بعد از صرف صبحانه به سمتِ محل کار می‌رفتم – فضای شهر به طرزِ بی‌سابقه‌ای خوش‌آیند بود؛ سرزندگی همه‌جا خودنمایی می‌کرد. حس همدلی و کمک از رخسار هر باشنده‌ای این شهر می‌درخشید. گویا همه‌چیز برعکس/وارونه شده بود.

ادامه خواندن “باتلاق سیستم‌های فاسد؛ زمانِ حالِ خوب برای عده‌ای و آینده‌ مرگبار برای همه”