داریم به کجا می‌رویم؟!


هیچ‌کس دوست ندارد با وجود باخبری از امکانات و لذت‌های موجود در «هفت شهرِ عشق»، «اندر خمِ یک کوچه» گیر بماند. اما در دورانی که همه آهنگ سفر به هفت شهر عشق را دارند و حجم ترافیک بسیار بالاست؛ برای فتحِ پیروزمندانه‌ی هفت شهر، لااقل ضرورت به دو چیز مهم است:

گنج قارون از نوع جدید آن، در کنار شوق و پشتکار فرهاد.

منظورم از نوع جدید گنج قارون، مجموعه‌ی از ابزارهای لازم برای زندگی و سفر، کشف و فتح در دنیای امروز است؛ که دانش و آگاهی بخش بزرگ، پول و دارایی بخش کوچک، البته در مواردی مهم، آن‌است. شوق و پشتکار، از نوع فرهاد، لازمه‌ی دیگری‌ست که برای بقایش از این گنجینه استفاده کرده و بزرگ شدن آن نیز کمک می‌کند؛ مثل یک تجارت دو طرف سود. ادامه خواندن “داریم به کجا می‌رویم؟!”

وقتی تصمیم‌های ما هزینه‌ای جبران‌ناپذیری به همراه دارد

هزینه‌های جبران ناپذیر تصمیم‌های اشتباهامیر که کمتر از ده‌ سال داشت، در حالیکه به کاکایش اشاره می‌کرد، به دوستِ هم‌سن‌اش حسن گفت: خوشِش آمد؛ داستانِ‌مه. و ادامه داد: ادامه خواندن “وقتی تصمیم‌های ما هزینه‌ای جبران‌ناپذیری به همراه دارد”

تقدس بخشیدن به دانایی یکی از عوامل کند شدنِ سرعت رشد ما به سوی متعالی شدن

تقدس بخشیدن به دانایی - جستوجودرست پنج سال می‌شد همدیگر را ندیده بودیم. او در دانشگاهی در غرب کشور تحصیل می‌کرد و من در شرق. دوری‌ای این هفت سال سبب شده بود که انبوهی از حرف‌های ناگفته انبار شده و برای گفته‌شدن به نوبت ایستاده شوند.

ما هم، از مصرف زمانِ دست‌داشته‌ی خود در این مورد دریع نکردیم و مدتی زیادی باهم حرف زدیم؛ یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته، گفتگو در باره‌ی مکان‌های تازه‌ای که دیده بودیم، شریک کردن تجربه‌های‌مان از فرهنگ‌های متفاوت، حکایت از خلق دوستان تازه، بیشترین خوراک صحبت‌های‌مان بود. با گوش دادن، به‌ همدیگر احترام و محبت هدیه کرده و چیزهایی جدیدی یاد می‌گرفتیم و با گپ زدن فضای لذت‌بخش باهم بودن را خلق می‌کریم – حتما می‌دانید که لازم نیست بگویم ترکیب مناسبی از حرف زدن و گوش دادن چی لذتی را به ارمغان می‌آورد. ادامه خواندن “تقدس بخشیدن به دانایی یکی از عوامل کند شدنِ سرعت رشد ما به سوی متعالی شدن”

کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند

ایجاد فضایی خالی برای یادگیری

معلم با چهره‌ای خندان و روحیه‌ای سرشار از انرژی وارد صنف درسی شد. او دو گلاس/لیوان با خود داشت؛ یک گلاس تا نیمه از آب و گلاس دیگر لبریز از آب.

وی تجربه جدیدی آموخته بود و از رفتارش معلوم بود می‌خواهد هرچه زودتر آنرا به شاگردانش منتقل کند – این سعادت برزگی‌ست: داشتن کسانی که به آموخته‌های جدیدت گوش فرادهد.
معلم بعد از احوال‌پرسیِ کوتاه، گلاس نیمه از آب و لبزیر از آب را در دست گرفت و سوالش را چنین مطرح کرد:

«دوستان خوبم! کدام‌ یکی از گلاس‌ها گنجایش آب بیشتر دارد؟»
همه یک‌صدا پاسخ دادند: «گلاس نیمه از آب!» ادامه خواندن “کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند”

قطره قطره دریا می‌شود؛ اندکی در مورد چگونگی شکل‌گیری یک نوشته‌ای کوتاه من

هوا به‌شکل بی‌سابقه‌ای سرد بود، کاروان خسته و ازپامانده، در بیابانی اردو زدند؛ بیابان خشک و بی‌روح بود، جز ذرات ریز خاک که باد را همراهی می‌کرد، چیزی دیگری به‌چشم نمی‌خورد.

سردی‌یی هوا غیر قابل تحمل به‌نظر می‌رسید. راهنمای کاروان، امرِ جمع‌آوری هیزم را صادر کرد تا در مقابله با سردی‌یی که به‌شکل بی‌رحمانه آسایش را از کاروان می‌گرفت، مقابله کنند.

دستور زعیم کاروان بُهت و حیرتِ اعضا را برانگیخت؛ جمع‌آوری هیزم در صحرای بی‌هیزم کاری دشواری‌ست و هر دستوری در این زمینه غیر منطقی می‌نمود. اما، این بُهت و حیرت، عکس‌العمل حرفه‌ای و سلاحی موثر برای سرپیچی از امر سرکرده‌ی کاروان نبود. ادامه خواندن “قطره قطره دریا می‌شود؛ اندکی در مورد چگونگی شکل‌گیری یک نوشته‌ای کوتاه من”