طبقه‌بندی و آرشیف؛ درسی از جی‌میل برای زندگی

درسی از جی‌میل برای زندگی

در زندگی مزدحمِ این روزها، همه‌ی ما کماکان با آدم‌های برخورده‌ایم که دارند قوانین مدّوَن و نانوشته‌ی اجتماع را نقض می‌کنند. این نوع رفتارهای ناهنجار ممکن در هر مکانی عامه اتفاق بیافتد؛ در صف نانوایی، مترو، پارک، سینما، هنگام رانندگی و موارد مشابه.

اگر از مقیاس اماکین عمومی بیاییم بیرون و در یک رابطه‌ی دوستانه، روابط فامیلی، در محیط آموزشی و تحصیلی و در محیط کار، و حتا فیس‌بوک و اینستاگرام، نیز ممکن هرازگاهی اوضاع طوری پیش بروند که نهایتاً طرف مقابلْ باعث ناراحتی و دلگیری‌مان و یا ما مسبب آزردگی خاطر کسی دیگر شویم.بعد از این نوع اتفاقات، هرکسی روش‌های خودش را دارد تا با ناراحتی کنار بیاید و افکار آزاردهنده، استرس‌زا و وقت‌کُش را از ذهن‌اش بریزد بیرون. اما روش قابل تأملی، به نظر من، وجود دارد که به کمکِ ساختار اینباکس جی‌مِیل (GMail) بهتر قابل تشریح است. چیزی که تحتِ عنوان «درسی از جی‌میل برای زندگی» در ادامه توضیح داده خواهد شد.

همانطوریکه که می‌دانید، جی‌میل یکی از سرویس‌های رایگانی‌ست که امکان ارسال و دریافتِ ایمیل را به کاربرانش می‌دهد. این سرویس در سال ۲۰۰۴ راه‌اندازی شد و برای سال‌ها دارای ساختار ساده بود؛ سارختار شامل چندین پوشه؛ از جمله: صندوق ورودی (اینباکس)، نامه‌های ارسال‌شده، هرزنامه‌ها (اسپم) و حذف‌شده‌ها.

اما در سال‌های اخیر، گوگل اقدام به طبقه‌بندی ایمیل‌های دریافتی نموده است؛ به این معنا که هر ایمیل دریافتیِ غیراسپم را، که قبلاً به صورت یک‌جایی در اینباکس قرار می‌گرفت، با توجه به ساختارشان و یادگیری از رفتار کاربران، در طبقه‌های ازقبل‌ایجادشده قرار می‌دهد. به عبارت دیگر، نسخه‌ی جدید جی‌میل صندوق ورودی را به تب‌های مانندِ اصلی، اجتماعی، تبلیغات و بروزرسانی‌ها دسته‌بندی نموده است. می‌فهمم که اکثریت‌تان این گپ‌های پیش‌پاافتاده را می‌دانید. یادآوری‌اش کردم چون این امکان وجود دارد که تعدادی از مطالعه‌کنندگان وبسایت – که اکثراً از طریق فیس‌بوک میایند اینجا – قبلاً از جی‌میل استفاده نکرده،‌ و با آن آشنایی نداشته باشند.

درسی از جی‌میل برای زندگی

هنگامی که کاربران ایمیل‌های دریافتی را در اینباکس جی‌میل می‌خوانند، با توجه به اهمیت‌شان، ممکن یکی از تصامیم ذیل را بگیرند: اگر ضرورت به ایمیلی دریافت‌شده در آینده تقریباً هیچ باشد، معمولاً آنرا حذف می‌کنند؛ هرگاه، حتا کمترین احتمال نیازمندی به ایمیل رسیده در آینده متصور باشد، اغلباً آنرا آرشیو/آرشیف می‌نمایند؛ و اگر به ایمیل دریافتی در آینده‌ی نزدیک ضرورت می‌شود، اکثراً آنرا در صندوق ورودی نگه می‌دارند.

همه‌ی ما انسان‌ها، در زندگی روزمره، از جهاتی شبیه جی‌مِیل هستیم. مدام و پیوسته، خواسته یا ناخواسته در حال دریافت اطلاعات بیرونی می‌باشیم. سیستم مدیریت توجه‌مان به مرور زمان یادگرفته که بسیاری از رویدادهای بیرونی را به عنوان اسپم درنظر بگیرد. همانطوریکه سرویس جی‌میل آرام و بی‌صدا ایمیل‌های اسپم را فیلتر نموده و برایشان اجازه ورود به اینباکس را نمی‌دهد، این سیستم نیز با هدف خلق و حفظ آرامش درونی از ما در مقابل رویدادهای ناخوشایندِ نامروبط محافظت می‌نماید. وگرنه تعداد و عمقِ این نوع رویدادها در این دنیای پُرهیاهو به اندازه‌ی است که توجه پیوسته به آن منجر به این شود که آدم را در مدت‌زمانی کوتاهی سرخورده نموده و یا به یک انسان مضطرب تبدیل نماید.

با آن‌هم، بسیاری از رویدادها در زندگی وجود دارند که مستقیماً مرتبط با ماست و ناگزیر ما هم به‌عنوان یکی از طرف‌های درگیر واقع می‌شویم. در اینطور مواقع، سیستم فیلترینگ مدیریت توجهِ‌مان راه را برای ورود اتفاقات به ذهنِ‌مان باز می‌گذارد. رویدادهای تازه‌رسیده در اکثر مواقع بدون هیچ اثر بیرونیِ در دیتابیس بیولوژیکی‌ما ثبت و ذخیره می‌شوند و در زمان‌های هم منجر به بروز رفتارهای بیرونی. این پروسه احتمالاً در تمام مدت زندگی وجود دارد و محصول آن چیزی‌ست که معمولاً از آن به نام «تجربه» یاد می‌کنند. ترکیب تجربیات با دانش، و به کمک خیال‌پردازی‌های ما در ترکیبات نهایی چیزی را می‌سازد که اصطلاحاً آنرا «شخصیت» یا «خود» می‌نامند.

در کنار اینکه توصیه می‌شود که بهتر است سیستم فیلترینگ هوشمند داشته باشیم، حرف نهایی‌ما روی مواردی است که به هر حال به اینباکس ذهنِ‌مان راه‌ یافته‌اند و حتا برای اندک‌ زمانی هم مدیریت توجه‌مان را در دست گرفته‌اند.

دیتابیس پاک‌ناشدنی

احتمالاً یکی از نقطه‌ضعف‌ها و شاید هم نقطه‌قوت‌های نسل بشر، نداشتن توانایی حذف عمدی رویدادها (دیتا)ی ذخیره‌شده در ذهن‌شان است. جز در مواردی محدود،‌ مانند تصادف سنگین و استفاده داروی خاص، که گذشته را قسماً یا به کلی فراموش می‌کنیم، تمام رویدادها، البته با میزان قدرت یادآوری و بازیابی مختلف، در ذهن باقی می‌مانند، ضعیف می‌شوند، اما از بین نمی‌روند. بناءً این احتمال وجود دارد که کار ما با عمل حذف کردن پیش نرود. از اینرو، ممکن بهتر باشد بعد از اجرای فیلتر روی اسپم‌ها، از دو سهولتِ دیگر، طبقه‌بندی و آرشیف، استفاده کنیم.

هرچند ذهن‌ِما به صورت پیش‌فرض، دیتای رسیده را، مثلاً از ناخوشایندترین به خوشحال‌کننده‌ترین، طبقه‌بندی و ثبت می‌کند. با آنهم ما حق این انتخاب را داریم تا الگوهای طبقه‌بندی متفاوت و مطلوب خودمان را داشته باشیم. مثلاً یکی از این نوع طبقه‌بندی‌ها می‌تواند این باشد که دلگیری‌های ناشی از رویدادهای محیط کار، باید در دسته «محیط کار» طبقه‌بندی شوند؛ ناراحتی‌های هنگام رانندگی، در دسته‌ «محیط بیرونی»؛ و مسائل مربوط به خانه و فامیل هم، در دسته «خانواده». این کار باعث می‌شود تا اثراتِ ناراحتی‌ها از یک محیط به محیط دیگر منتقل نشوند و با هر مسئله مطابق به فضای شکل‌گیری و توسعه‌ی خودش رفتار شود.

توضیحات پاراگراف قبلی به این معنا نیست که «اگر امروز مسئله‌یی بین من و همکارم منجر به ناراحتی شد، با اینکه این ناراحتی را از دفتر به خانه نبرم، اما همینکه فردا صبح آمدم دفتر،‌ گویی اعتصابِ کلامی کرده‌ام و یا برعکس طوری گپ بزنم که شب گذشته‌اش تمام عالم صرفاً روی سرِ من خراب شده است؛ نه. همانطوریکه از قدیم گفتند: «ببخش اما فراموش نکن!» هر رویدادی که از فایروال مدیریت توجه ما عبور می‌کند؛ اگر به ما مربوط است و اهمیتِ بحث و گفتگو، ارزش درگیر کردن ذهن و تجزیه و تحلیل را دارد؛ باید دسته‌بندی شده، مورد بحث قرار گرفته و آرشیف (بخشیده) شود. بخش فراموش نکن احتمالاً به این نکته اشاره دارد که بهتر است از هر رویدادی چیزی یاد بگیریم.

در دنیایی به شدت رقابتی و به سرعت در حال تغییر امروز، منابعِ ذهنی ما محدودتر از آنی است تا برای مدت طولانی درگیر مسائلی شود که می‌توان با یک گفتگوی ساده و کوتاه حل و فصل کرد، از آن چیزی یاد گرفت و بایگانی نمود.

البته باید توجه داشته باشیم که ما مثل کامپیوتر نیستیم تا بدون اندک انحرافی، الگوریتم‌وار در مسیر و مطابق به قاعده‌ی از پیش تعریف شده عمل کنیم. ما انسانیم و بخش عمده‌ی از تصمیمات و رفتاهاری‌های ما ناخودآگاه و یا در دست احساسات ماست. از اینرو نمی‌شود تمام رویدادها را به صورت تمام و کمال و بی‌عیب و نقص دسته‌بندی کرده، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم؛ از آن چیزی یاد گرفته و آرشیف‌شان نماییم. اما به نظرم هر تلاشی در این زمینه ارزشمند است و هر گامی در راستای تقویت مدل ذهنیِ مبتنی بر این توضیحات اثربخش خواهد بود. هرچه باشد، هر رویدادی روی شخصیت ما اثر می‌گذارد و مجموعه‌ی از رویدادهاست که خود تصمیم‌گیرنده‌ی ما را شکل می‌دهد.

 •••

پی‌نوشت: آنچه خواندید یک توضیح کارشناسانه نبود، بلکه فکری بود که چند وقتی در ذهنم می‌گشت. خودم چند بار از این روش استفاده کردم؛ از جمله روزی برای حل مشکلی با این عبارت شروع کردم: «بیا عزیز من، روی این مسئله گپ بزنیم، آنر را حل کرده و برای همیشه آرشیف‌اش نماییم.» البته نه با این ترتیبی که اینجا گفتم. اما مهم اینجاست که مشکل ما حل شد.

درباره اهمیت مرور دوباره؛ چرا بعضی مطالب را دو یا چندین بار مرور می‌کنم؟

اهمیت  مدیریت توجه
اوه! عجیب عکس‌های زیبایی داره!.. خارق‌العاده است.

یکی از شخصیت‌های فیلم رستگاری در شاوشنگ بُروکس است. هیئت منصفه‌ی مربوط، پس از ۶۰سال زندانْ  به او عفو مشروط می‌دهد. بعداً معلوم می‌شود که بروکس اصلاً نمی‌خواسته زندان را در بدل آزادی ترک کند. او برای ادامه محکومیتش حتا به روی یکی از بهترین دوستانش – که به خداحافظی‌اش رفته بود – چاقو می‌کشد. با این حال، اکنون او به‌اجبار رفته به دنیایی بیرون از زندان؛ جایی‌که به‌گفته‌ی خودش، به آنجا تعلق ندارد.

مدتی می‌گذرد. رِد، اندی، و رفقایش، نامه‌یی را دریافت می‌کند که نشان می‌دهد بروکس خودکشی کرده است. آنها در حیات زندان دورِهم به‌یاد بروکس باهم حرف می‌زنند. در این زمان، رِدْ – درحالی‌که به دیوارهای زندان اشاره دارد – به رفقایش چنین توضیح می‌دهد:

«این دیوارها از جهاتی عجیب‌اند؛ در نخست ازشان متنفری، به‌مرور برایت عادی می‌شوند و رفته‌رفته به آنها معتاد میشی. به‌این میگویند وابستگی!».

رِد به‌خوبی پی‌برده بود که انسان‌ها طوری آفریده شده تا در مسیر تغییرات تدریجی، حتا با دشوارترین شرایط نیز، عادت کند. شرایط دشوار شاید خود را از طریق یک زندگی خِفّت‌بار با هزاران سرافگندگی بازتاب دهد و یا آینه‌یی از تلاشِ خستگی ناپذیرِ فعلی، اما دارای آینده‌ی غرورآفرین باشد.

ادامه خواندن “درباره اهمیت مرور دوباره؛ چرا بعضی مطالب را دو یا چندین بار مرور می‌کنم؟”

کارمندان رایگان، وفادار و در عین حال مضطرب شرکت‌های بامر

نکته: اگر از شبکه‌های اجتماعی به شکل معتادگونه استفاده نمی‌کنید، خواندن این مطلب توصیه نمی‌شود.

فردی که در حال ترک سیگار است، همراه داشتنِ سیگار چندان به‌نفع‌اش نیست. برای کسی که رژیم گرفته معمولاً توصیه‌ می‌شود تا می‌تواند از نگهداری غذای آماده در یخچال خانگی پرهیز کند. شخصی که می‌خواهد از شبکه‌های اجتماعی، مثل فیس‌بوک و اینستاگرام،‌ کمتر استفاده کند، به‌سودش خواهد بود تا آیکن‌های این اپلیکیشن‌ها را – لااقل – از هوم‌اسکرین موبایل‌ش حذف نماید. برمی‌گریم به این موضوع، حالا اجازه دهید برویم به مطلب اصلی:

از دهه‌های قبل تا حالا، طرح‌های هنری زیادی دیدیم و می‌بینیم که در آن اعتیاد به تلویزیون مورد تقبیح قرار گرفته است و نیز در این اواخر به انبوهی از آرت‌ورک‌های بر‌می‌خورم که نشان می‌دهند چگونه افسار بسیاری از انسان‌های مدرن در دست شبکه‌های اجتماعی‌اند. شاید با کمی  تردید بتوان گفت: بیشتر مردمِ جامعه‌ی رمان‌خوان قبل از دوران تلویزیون و اینترنتْ به این دلیل کتاب می‌خواندند تا اوقات فراغت‌شان را پُر کنند، نه اینکه هدفِ اصلی‌شان از کتابخوانیْ کسب دانش و خلق ارزش بوده باشند.

ادامه خواندن “کارمندان رایگان، وفادار و در عین حال مضطرب شرکت‌های بامر”

قدرتِ بی‌انتهایی تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم

رویا هستم؛ یک یتیمم.

زمانی که هشت سالم بود آن‌قدر پول گدایی کرده بودم که بتوانم اولین سطل صدفم را بخرم. آن سطل را فروختم و آنقدر پول کسب کردم که بتوانم دو تا سطل بخرم. مدتی طول کشید، اما توانستم به‌اندازه‌ی کافی پول جمع کنم تا برای خودم یک گاری صدف بخرم.

حالا هر روز صبح راه خودم را در کوچه‌ها میروم. از بین ماهی فروش‌ها رد می‌شوم، از بین نانواها. معمولاً سارا را می‌بینم؛ اولین مشتری روزمْ که داره میره به سمت خانه‌ش. بعد از خرید و هنگام خداحافظی، او درحالی‌که لبخند بر لب داره، شانه‌ام را می‌فشاره و با این کارش حس دوست‌داشته شدن را به من می‌بخشه؛ حس ارزشمند بودن را – حسی که انرژی و انگیزه‌یِ کار در کل روز را به من می‌دهد.

ادامه خواندن “قدرتِ بی‌انتهایی تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم”

«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»

۲۵ سال پیش در چنین روزی، داشتم از شادی منفجر می‌شدم. اولین روزی کاری من بود و به خود می‌بالیدم که در این تاریکی بی‌انتها توانستم راهی را پیدا کرده و در پی آن در اداره‌ی دولتی‌ای صاحب شغل شوم. آن روزها این افتخاری بزرگی بود برای من.

ادامه خواندن “«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»”

اعتیاد دیجیتال؛ وقتی‌های که صرفاً مصروفیم!

۵ عصر بود. بسیار وقت بود که باهم سینما نرفته بودیم. دوستم بدون اینکه از من بپرسد که آیا مصروفیتی دیگری دارم یا خیر، خواست با او – برای تماشای فیلم مورد علاقه‌اش – برویم. قبول کردم.

رسیدیم. مسئولین دمِ دروازه، بدون حتا تمایل به اجازه گرفتن، بدن ما گشتند؛ مبادا به قصد انتحاری نیامده باشیم. اینجا کابل است. هیچ‌کس بدون تلاشی نمی‌تواند وارد سینما که چه؛ وارد مکان‌های عمومی شوند. از اینرو اجازه گرفتنِ قبل از تلاشی و معذرت‌خواهیِ بعد از آن، برای آنها از لحاظ زمانی چندان مقرون‌به‌‌صرفه نبود. تلاشی شدیم و رفتیم داخل.

ادامه خواندن “اعتیاد دیجیتال؛ وقتی‌های که صرفاً مصروفیم!”

اگر می‌خواهی کشورت را بشناسی لااقل یک بار ترک‌اش کن!

سفر - اگر می‌خواهی کشورت را بشناسی

این جمله را جایی خواندم و بعداً به‌فکرم رسید که معنای آن فراتر از یک جمله است و ارزش بازتاب دادن را دارد.
از این گفته چیزهای زیادی را می‌توان آموخت؛ از جمله:

ادامه خواندن “اگر می‌خواهی کشورت را بشناسی لااقل یک بار ترک‌اش کن!”