حالا احساس آزادی دارم؛ نکته‌ای در مورد تغییرات تدریجی

رویا هستم؛ یک یتیمم.

حالا هر روز صبح راه خودم را در کوچه‌ها میروم. از بین ماهی فروش‌ها رد می‌شوم، از بین نانواها. معمولاً سارا را می‌بینم؛ اولین مشتری روزمْ که داره میره به سمت خانه‌ش. بعد از خرید و هنگام خداحافظی، او درحالی‌که لبخند بر لب داره، شانه‌ام را می‌فشاره و با این کارش حس دوست‌داشته شدن را به من می‌بخشه؛ حس ارزشمند بودن را – حسی که انرژی و انگیزه‌یِ کار در کل روز را به من می‌دهد.

ادامه خواندن “حالا احساس آزادی دارم؛ نکته‌ای در مورد تغییرات تدریجی”

«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»

۲۵ سال پیش در چنین روزی، داشتم از شادی منفجر می‌شدم. اولین روزی کاری من بود و به خود می‌بالیدم که در این تاریکی بی‌انتها توانستم راهی را پیدا کرده و در پی آن در اداره‌ی دولتی‌ای صاحب شغل شوم. آن روزها این افتخاری بزرگی بود برای من.

ادامه خواندن “«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»”

در شبکه‌های اجتماعی همه فالوور اند، اما ادمین‌ها متعهدتر!

راست است که می‌گویند: بسیاری از عادات، رفتارها، توانایی‌ها و ضعف‌های انسان‌ها، تا اینکه در شرایط مناسب قرار نگیرند، به‌صورت دقیق‌ برای شان قابل شناسایی نیستند. اعتیاد به شبکه های اجتماعی نیز چنین است.

اعتیاد به شبکه های اجتماعی؛ جایی‌که در اغلب موارد تولیدکننده‌ها بیشتر از مصرف‌کننده‌ها معتاد است.

مسئله وقتی جدی شد که تصمیم گرفتم استفاده از شبکه‌های اجتماعی – مشخصا فیس‌بوک – را به حداقل برسانم. راهکارهای مختلف را امتحان کردم: از کاستنِ تعداد صفحات لایک‌شده گرفته تا خارج شدن از گروه‌های که معلوم نبود چی وقت عضو شده بودم؛ از اَن‌فریند کردن تعدادی رفقای که نمی‌شناختم تا اَن‌فالو نمودن دوستانی که لازم نبود فالو شوند. اکانت فیس‌بوک جدید تحت نام مستعار برای خود ایجاد کردم، اما بنا به دلایلی مجبور بودم گه‌گاهی به حساب اصلی‌ام هم سری بزنم. ناکارامدی‌ِ هریک از این راهکارها یکی پس از دیگری به‌زودی نمایان شد. در آخر، بعد از تِست اپلیکیشن‌های مختلف، اپ‌بلاک را نصب کردم؛ راهکاری که تا حالا به‌صورت نسبی جواب داده. ادامه خواندن “در شبکه‌های اجتماعی همه فالوور اند، اما ادمین‌ها متعهدتر!”

چشمان نابینا و دستان نوازشگر

دستان نوازشگر

همین چند وقت پیش در یک خلوت دونفره، همراه با دوستم علی فکور گپ می‌زدیم؛ او به نوشته‌ای در وبسایت شاهین کلانتری اشاره کرد، که حیرت‌ام را بر انگیخت؛ راستش، من بارها برای پیگیری نوشته‌های شاهین به آن وبسایت سر زده بودم، بدون اینکه حتی متوجه عنوان چنین مطلبی شوم؛ مطلبی در زمینه‌ی «کپی رایتینگ» – حوزه‌ای که معلوم شد عاشقش‌ام. ادامه خواندن “چشمان نابینا و دستان نوازشگر”

دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی

تمرکز
ما انسان‌ها تحت شرایط خاص می‌توانیم به اندازه‌ای عمیق تمرکز کنیم که صدایی، جز حرف مورد نظر، نشنویم و چشم‌ِمان چیزی، جز نقطه تمرکز، نبیند.

هر یک از ما خاطراتی داریم – چی تلخ، چی شیرین و چی فارغ از جنبه‌های احساسی – که دوست داریم با دوستان‌مان شریک کنیم: خاطراتی که نشان می‌دهد کی بودیم، کجا بودیم، تحت چی شرایطی قرار گرفته و زندگی کرده‌ایم و شاید هم خاطراتی که چندان معنای خاصی ندارد و ذکر آن فقط جنبه‌ای ساعت‌تیری/سرگرمی دارد و در بسیاری از موارد، به‌جایی اینکه سرگرمِ‌مان کند، خسته‌کن واقع می‌شود. متاسفانه، زیادترین خاطرات من از دسته‌ای آخری هست. به خاطر آپدیت‌شدنِ وب‌سایت، مجبورم گه‌گاهی از آنها نقل کنم.

ادامه خواندن “دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی”