«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»

۲۵ سال پیش در چنین روزی، داشتم از شادی منفجر می‌شدم. اولین روزی کاری من بود و به خود می‌بالیدم که در این تاریکی بی‌انتها توانستم راهی را پیدا کرده و در پی آن در اداره‌ی دولتی‌ای صاحب شغل شوم. آن روزها این افتخاری بزرگی بود برای من.

صبح از خواب بر می‌خاستم. بعد از صرف صبحانه، دندان‌های خود را مسواک نموده و ظاهر خود را متناسب به محیط کار آماده می‌کردم. ساعت ۷ می‌شد، با فامیل خداحافظی می‌کردم و معمولاً نیم ساعت دیگر سرِ کار بودم. مثل هرروز، روزی کاری تمام می‌شد.

سرِکار؛ از آنجایی‌که من یک کارمند ساده بودم، مسئولیتی زیادی متوجه من نبود و از این بابت خوشحال بودم. ساعت ۴ و ۱۵دقیقه عصر برمی‌گشتم خانه. این داستانی‌ست که تقریباً هر روز تکرار می‌شد؛ هر روز در این ۲۵سال که من یک کارمند ساده بودم و ماندم.

از آن روز تا امروز دقیقاً ۲۵ سال گذشته، و من

«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.» - فرار از بند روزمرگی

در روزهای نخست انرژی پیشرفت و بلندپروازی را در خود حس می‌کردم؛ آینده‌ی درخشان را پیش خود مجسم می‌نمودم، زندگی پر افتخارِ آینده را. در پی گفته‌ی دوستم محمد: «آنچه غیر ممکن می‌نماید را انجام دادن نوعی لذت است.» باید اعتراف کنم که من نیز به آن گفته اعتقاد داشتم، دوست داشتم ماجرا جو باشم. اما پسرم!.. حالا که می‌بینم گویی به‌یک‌بارگی ۲۵سال گذشت؛ خیلی زود دیر شد و متأسفانه هیچ‌کاری ارزشمندی انجام نشد. اما عزیز دلم، باید بدانی: من در بند چیزی عجیبی افتاده بودم.

ذات اکثر انسان‌ها و شاید بسیاری از حیوانات این‌طوری‌اند: تغییرات تدریجی را متوجه نمی‌شوند؛ آن‌چیزی‌که قدرتمندترین آدم‌ها را می‌تواند به زانو دربیاورد و ضعیف‌ترین آدم‌ها را «به جای می‌رساند که مَلَک راه ندارد»!

عواملی زیادی‌ست که باعث می‌شود آدم‌ها در محیط این نوع تغییرات قرار بگیرند؛ چی تغییری با تاثیرات مثبت و چی با عواقب منفی؛ مثلا: آن بند عجیبی که من گرفتارش بودم – روزمرگی!؛ عامل مستهلک‌کننده‌ی که بسیاری‌ها  – بدون اینکه درک کنند – دچارش‌اند، و

تازه می‌فهمم من نیز گرفتارش شده بودم. | فرار از بند روزمرگی

من،
۲۵ سال مثل یک مهره‌ی در یک سیستم بزرگ داخل این چرخه‌ی روزانه فعالیت می‌کردم. این چرخه – مانند موریانه‌ی که اندک اندک چوبی با بزرگیِ شگفت‌آور را نابود می‌کند – انرژی‌ام را می‌گرفت و قدم به قدم به سمت فرسودگی هدایت‌ام می‌کرد. این نیروی خاموش اما نابودگر آرام و بی‌صدا داشت از من انسانی می‌ساخت که نمی‌خواستم باشم؛ بدون اینکه خودم حتا اندکی متوجه این تغییرات تدریجی شوم.

من،
نیز داستان آن قورباغه پخته را داشتم: وقتی داخل آب انداخته شدم، آب سرد و دل‌انگیز بود؛ من تحرک داشتم، سرشار از انرژی بودم، دائم به خودم می‌گفتم: پسر! «آینده‌ی تو به قدری روشن است که باید مدام عینک دودی بزنی!». با گذشت زمان و بی‌خبر از من، هر روز آب گرم‌تر از دیروز می‌شد و من تغییرات تدریجی را احساس نمی‌کردم. در پی آن من سُست‌تر می‌شدم و تنبل‌تر. حالا وقتی متوجه شدم که دیگر توانی برای برخاستن نمانده است. من دیرتر از مدتی که لازم بود در این چرخه ماندم؛ بسیار دیرتر.

یادم نیست کجا خواندم، فکر کنم گپی با این مفهوم بود: «آدم وقتی‌که جوان است انرژی کار کردن دارد، اما تجربه و دانش کافی برای کار را نه؛ وقتی پیر می‌شود دانش و تجربه‌ی کار را دارد اما انرژی کار را نه.»

پسرم!.. بندهای زیادی‌ست که در زندگی مانع پیشرفت آدم می‌شوند؛ چی ذهنی و چی محیطی. یکی از این زنجیرها چرخه‌ی روزمرگی است. اما عزیزم، افتادن در هر بندی به‌معنای محکوم شدن به ماندن دائمی در آن زندان نیست. آدم می‌تواند استثنا باشد و حتا قادر است «تجربه و دانش کافی کار را در جوانی» کسب کند و انرژی کار را تا هنگام پیری حفظ.

بعد از این همه سال، حالا که با خود می‌اندیشم، می‌بینم هرکسی که بخواهد می‌تواند از این نوع زنجنر رهایی یابد، و من

نیز می‌توانستم به‌سادگی از این بن‌بست عبور کنم. | فرار از بند روزمرگی

آیا من تنبل بودم؟ نه! تنبلی چیزی نیست، جز بهانه‌یی برای تبادله‌ی سرزندگی و موفقیت پایدار با راحتی کوتاه مدت. بلی! من صرفاً آن روز را می‌دیدم. من شهامت دیدن زیبایی‌های آن طرف دیوار را در خود نمی‌دیدم؛ من اصلا… قصد عبور از دیوار را هم به ذهن خود راه ندادم؛ جرأت‌اش را نکردم – در کل،‌ من آنچه را را داشتم پنداشتم که ندارم.

دوستی به من می‌گفت: «هر بهشتی ریشه در جهنم دارد». شاید تعبیر من از این جمله بی‌جا باشد، اما باید بگویم: اگر می‌خواهی تجربه‌ی راحتی، زیبایی و شگفتی را داشته باشی، باید جهنم را پشتِ‌سر بگذاری، از بُن‌بست ها عبور کنی؛ سعی کنی ماجراجو باشی. خودت این کار را انجام دهی؛ خودت!

از اینرو از من نپرس که چگونه از این نوع زنجیرها، به‌ویژه از زنجیر روزمرگی رهایی یابم؟ بلکه جرئت کرده و خودت آغاز کن، در تکاپو باش، در تکاپو باش، در تکاپو باش، سرِنخ پیدا خواهد شد. آن وقت در ادامه‌ی مسیر کشف کن و لذت ببر.

پی بردن به سوالات «از زندگی چی می‌خواهی و هزینه‌ی رسیدن به آن خواسته چیست»، چندان کار ساده نیست. به همین دلیل است که حرفه‌ای بودن و آماتور بودن دو معنای متضاد دارند؛ آدم تاثیرگذار و تاثیرپذیر وجود دارند؛ نام‌های ماندگار وجود دارد و نام‌های فراموش‌شده، فراموش شده‌اند.


پی‌نوشت ۱: جمله عنوان این نوشته مربوط به دنیل کانمن است. نوشته‌ی دیگری نیز در وب‌سایت ثبت شده، که در آن از ایشان نام برده شده است: «ما موجوداتِ با عملکردِ تک‌وظیفه‌ای هستیم یا چند وظیفه‌ای؛ کدامش به سود ما خواهد بود؟».

پی‌نوشت ۲: ۵ ماهِ دیگر ۲۵ ساله می‌شوم و تصور کنید ۲۴ سال بعد از امروز، در یک روز مملو از آفتاب من نشسته روی نیمکتی، با چشمان بسته و در سکوت عمیق و آزاردهنده افسوس کارهای نکرده را می‌خورم. در این هنگام نواسه‌ام سکوتم را می‌شکند. من نیز، فکرم را با صدای بلند با او شریک می‌کنم: من می‌ترسم و کاهش مجبور نباشم که آن روز گذشته‌ام را «با داستانی که اینجا گفتم» توضیح دهم😉.

در شبکه‌های اجتماعی همه فالوور اند، اما ادمین‌ها متعهدتر!

راست است که می‌گویند: بسیاری از عادات، رفتارها، توانایی‌ها و ضعف‌های انسان‌ها، تا اینکه در شرایط مناسب قرار نگیرند، به‌صورت دقیق‌ برای شان قابل شناسایی نیستند. اعتیاد به شبکه های اجتماعی نیز چنین است.

اعتیاد به شبکه های اجتماعی؛ جایی‌که در اغلب موارد تولیدکننده‌ها بیشتر از مصرف‌کننده‌ها معتاد است.

مسئله وقتی جدی شد که تصمیم گرفتم استفاده از شبکه‌های اجتماعی – مشخصا فیس‌بوک – را به حداقل برسانم. راهکارهای مختلف را امتحان کردم: از کاستنِ تعداد صفحات لایک‌شده گرفته تا خارج شدن از گروه‌های که معلوم نبود چی وقت عضو شده بودم؛ از اَن‌فریند کردن تعدادی رفقای که نمی‌شناختم تا اَن‌فالو نمودن دوستانی که لازم نبود فالو شوند. اکانت فیس‌بوک جدید تحت نام مستعار برای خود ایجاد کردم، اما بنا به دلایلی مجبور بودم گه‌گاهی به حساب اصلی‌ام هم سری بزنم. ناکارامدی‌ِ هریک از این راهکارها یکی پس از دیگری به‌زودی نمایان شد. در آخر، بعد از تِست اپلیکیشن‌های مختلف، اپ‌بلاک را نصب کردم؛ راهکاری که تا حالا به‌صورت نسبی جواب داده. ادامه خواندن “در شبکه‌های اجتماعی همه فالوور اند، اما ادمین‌ها متعهدتر!”

این یک فرصت است؛ از دست ندهید!

دختر او در زیبایی، متانت و اصالت شهره‌یی شهر بود. مردم از هر گوشه و کنار شهر برای خواستگاری‌اش میامدند. اما پدر؛ او ظاهراً نمی‌خواست دخترش از خودش دور باشد. مردم می‌آمدند خاستگاری و پاسخِ رد می‌گرفتند.

روزی، پدر به‌ناچار به یکی از خواستگار‌ها پاسخ مثبت داد؛ اما شرطی گذاشت. در حالیکه چشم‌ در‌ چشم کسی که ممکن بود در آینده دامادش شود می‌نگریست، با اشاره‌ی دست به سمتی – با صدای بمی که داشت، شرط خود را چنین توضیح داد: ادامه خواندن “این یک فرصت است؛ از دست ندهید!”

چشمان نابینا و دستان نوازشگر

دستان نوازشگر

همین چند وقت پیش در یک خلوت دونفره، همراه با دوستم علی فکور گپ می‌زدیم؛ او به نوشته‌ای در وبسایت شاهین کلانتری اشاره کرد، که حیرت‌ام را بر انگیخت؛ راستش، من بارها برای پیگیری نوشته‌های شاهین به آن وبسایت سر زده بودم، بدون اینکه حتی متوجه عنوان چنین مطلبی شوم؛ مطلبی در زمینه‌ی «کپی رایتینگ» – حوزه‌ای که معلوم شد عاشقش‌ام. ادامه خواندن “چشمان نابینا و دستان نوازشگر”

دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی

تمرکز
ما انسان‌ها تحت شرایط خاص می‌توانیم به اندازه‌ای عمیق تمرکز کنیم که صدایی، جز حرف مورد نظر، نشنویم و چشم‌ِمان چیزی، جز نقطه تمرکز، نبیند.

هر یک از ما خاطراتی داریم – چی تلخ، چی شیرین و چی فارغ از جنبه‌های احساسی – که دوست داریم با دوستان‌مان شریک کنیم: خاطراتی که نشان می‌دهد کی بودیم، کجا بودیم، تحت چی شرایطی قرار گرفته و زندگی کرده‌ایم و شاید هم خاطراتی که چندان معنای خاصی ندارد و ذکر آن فقط جنبه‌ای ساعت‌تیری/سرگرمی دارد و در بسیاری از موارد، به‌جایی اینکه سرگرمِ‌مان کند، خسته‌کن واقع می‌شود. متاسفانه، زیادترین خاطرات من از دسته‌ای آخری هست. به خاطر آپدیت‌شدنِ وب‌سایت، مجبورم گه‌گاهی از آنها نقل کنم.

ادامه خواندن “دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی”