حالا احساس آزادی دارم؛ نکته‌ای در مورد تغییرات تدریجی

رویا هستم؛ یک یتیمم.

حالا هر روز صبح راه خودم را در کوچه‌ها میروم. از بین ماهی فروش‌ها رد می‌شوم، از بین نانواها. معمولاً سارا را می‌بینم؛ اولین مشتری روزمْ که داره میره به سمت خانه‌ش. بعد از خرید و هنگام خداحافظی، او درحالی‌که لبخند بر لب داره، شانه‌ام را می‌فشاره و با این کارش حس دوست‌داشته شدن را به من می‌بخشه؛ حس ارزشمند بودن را – حسی که انرژی و انگیزه‌یِ کار در کل روز را به من می‌دهد.

ادامه خواندن “حالا احساس آزادی دارم؛ نکته‌ای در مورد تغییرات تدریجی”

داریم به کجا می‌رویم؟!

هیچ‌کس دوست ندارد با وجود باخبری از امکانات و لذت‌های موجود در «هفت شهرِ عشق»، «اندر خمِ یک کوچه» گیر بماند. اما در دورانی که همه آهنگ سفر به هفت شهر عشق را دارند و حجم ترافیک بسیار بالاست؛ برای فتحِ پیروزمندانه‌ی هفت شهر، لااقل ضرورت به دو چیز مهم است:

ادامه خواندن “داریم به کجا می‌رویم؟!”