این یک فرصت است؛ از دست ندهید!

زمان تقریبی مطالعه: ۶ دقیقه.

دختر او در زیبایی، متانت و اصالت شهره‌یی شهر بود. مردم از هر گوشه و کنار شهر برای خواستگاری‌اش میامدند. اما پدر؛ او ظاهراً نمی‌خواست دخترش از خودش دور باشد. مردم می‌آمدند خاستگاری و پاسخِ رد می‌گرفتند.

روزی، پدر به‌ناچار به یکی از خواستگار‌ها پاسخ مثبت داد؛ اما شرطی گذاشت. در حالیکه چشم‌ در‌ چشم کسی که ممکن بود در آینده دامادش شود می‌نگریست، با اشاره‌ی دست به سمتی – با صدای بمی که داشت، شرط خود را چنین توضیح داد:

سه تا گاو در آن طویله است. دستور داده می‌شود تا به‌نوبت گاو‌ها را آزاد کند. هرگاه و فقط دُم یکی از گاوها را گرفتی، شرط به‌جا می‌شود و آن وقت پاسخ من نسبت به درخواستت مثبت است.

گاو اول آزاد شد؛ فربه، آکنده از توحش و پر از عصبانیت – گویی قصد دارد همه‌ی دنیا را زیر و رو کند – فقط می‌دوید و بس. مردِ جوان ترسید و صبر کرد تا شانس‌اش را روی گاوهای بعدی امتحان کند. نوبتِ گاو دوم رسید. این بار نه با آن توصیف اولی بود و نه آن قدر آرام که بتوان بدون دلهره‌ای وارد عمل شد. جوان پیش خود سنجید و پیش‌بینی کرد که گاو بعدی، حتمن لاغر و نحیف است و بی‌تردید می‌توانم دُم‌اش را بگیریم.

آخرین گاو از طویله آزاد شد و حدس او درست بود؛ گاو کم‌جان/لاغر بود، به آرامی راه می‌رفت. پسر جوان حمله کرد تا دُم گاو را بگیرید، با کمال تعجب دید که گاو دُم ندارد؛ نشست، آهی کشید و تأسف خورد. اما این آه و تأسف سودی نداشت.

پدرِ دختر، رو به جوان کرد و گفت: فرصت‌ها به‌سرعت باد می‌آید و می‌گذرد و هیچ‌وقت برنمی‌گردد؛ تو باختی.

درادامه‌ی داستان، مدیر شرکت جلسه را با این جملات ختم کرد «دوستانِ من! حالا که فرصت به شما رو کرده، از آن استفاده کنید؛ آینده مبهم است. برای رهایی از این ابهام تلاش کنید. چنین فرصتی ممکن هیچ‌وقت به پیشواز شما نیاید!»

چند روز پیش از اینکه من و دوستم این داستانِ زیبا را از زبان مدیر بشنویم؛ دوستم اصرار داشت برای یک مصاحبه جهت عضویت در بخش بازاریابی یک شرکت همراهش به آنجا بروم. او چندین بار در طی چندین روز به من تماس گرفت و هیچ توضیحی، جز سوالی «چی وقت برای اِنتَروِیو وقت داری»، چیزی برایم نداشت و پافشاری من برای توضیح بی‌اثر بود.

بعد از درخواست‌ها و توصیه‌های مکرر او، درخواست‌اش را قبول کردم؛ رفتیم. مردی جوانی آمد – ظاهرا مدیر ارشد بود –  بعد از احوال‌پرسی گرم، در باره‌ی علم بازاریابی به من توضیح می‌داد و اینکه بازاریابی شبکه‌ی چگونه برای جامعه سودمند است و برای بازاریاب‌ها سودآور. بدون اینکه حتا از من  یک سوال کند که در این مورد خاص چیزی می‌دانم یا خیر. من بودم و مدیر؛ من گوش می‌دادم و او تشریح می‌کرد؛ گفتاوردهای از دانشمندان مشهور می‌آورد؛ نقل‌قول‌های از کتاب‌های در این زمینه؛ مثال‌های اغواکننده و نوید آینده‌ی درخشان در صورت کار در شرکت از جمله گپ‌های بود که بیشتر سخنان‌اش را شکل می‌داد. جلسه‌ی دو نفره تمام شد.

رفتیم به جلسه‌ی عمومی. مدیری دیگر با چهره‌ی خندان و روحیه‌ای سرشار از انرژی وارد شد. حرف‌های مدیر قبلی را با ادبیات دیگر و مثال‌های جذاب‌تر تکرار می‌کرد و تشویق می‌کرد تا به کمک او خود را از بدبختیِ که ممکن در آینده برای ما پیش بیاید، نجات دهیم. بعد از سخنرانی کوتاه، نوبت به سولات رسید. تعداد از اشتراک‌کننده‌ها سوالاتی پرسیدند؛ نه برای وضاحت موضوع، فقط برای اینکه سوالی کرده باشد. سوال‌ها تمام شد و مدیر داستانی جذابی را تعریف کرد؛ داستان که من در ابتدایی این نوشته آوردم.

از شما چی پنهان من هم تحت تاثیر رفته بودم و اندک اندک شوق عضویت در سازمان را در خود احساس می‌کردم. با اینکه نظر به تشریحات مدیران در مورد خدمات، پلن‌های خرید و فروش پکیج‌ها، نحوه نقد کردن پول حاصل از فعالیت، و شیوه بازاریابی متوجه شدم که این شرکت یک شرکت هرمی و در حالت خوشبینانه نیمه‌هرمی است. آنها با سرِهم کردن داستان‌های جذاب و نوید درآمدهای بالا تا سطح ۱۲هزار دالر/دلار در هفته، اشتراک‌کنندگان را هیجان زده و تشویق می‌کردند؛ اشتراک‌کنندگانی که بعید می‌دانستم اکثریتِ‌شان حتا توضیحی درستی از بازاریابی داشته باشند، تشویق به عضویت در بخش بازاریابی شرکت می‌شدند.

این شرکت در کارته چهار شهر کابل موقعیت دارد و براساس پرس‌و‌جوی من، حدود سه ماه می‌شود که شروع به فعالیت نموده و بیشتر اعضایش را در همین ماه اخیر جذب کرده است؛ اعضای که به‌دلایل چون فشار بیکاری و یا ترس از بیکار ماندن بعد از فراغت، حداقل ۴۵۰دالر تهیه کرده و شاید هم قرض گرفته و ثبت‌نام کرده اند. خیلی‌های شان تا حالا قادر به جذب «دو نفر زیرمجموعه» نشده‌اند و مضطرب اند از اینکه شاید تا موعد مقرر نتوانند این کار انجام دهد.

یکی از مهمترین ابزار متقاعدسازی، خلق داستان مرتبط و بازگو کردن آن برای طرف مقابل است. خلق داستان کاری ارزشمند و ستودنی‌ست و گفتن آن نیز می‌تواند چنین باشد. اکثر کتاب‌های آسمانی؛ مثلا: قرآن، در بسیاری موارد سعی می‌کند فرایند/پروسه‌ی متقاعدسازیِ مخاطبانش را با گفتن داستان‌ها آغاز کند. این امر از قدیم موجود بوده، حالا هم هست و در آینده نیز خواهد بود. اما این کار ارزشمند ممکن برای پهن کردن یک دام نیز استفاده شود؛ شبیه به دام که توسط مدیران موصوف پهن می‌شد.

دام‌ها قدرت شکار بسیاری از صیدها را دارند اما نه همه. کسانی که از دنیا بی‌خبرند، مطالعه ندارند، دانشِ‌شان محدود است، زودباوراند؛ صیدهای فریه دام‌های این شکارچی‌هاست و بالعکس کسانی که پیوسته برای افزایش معلومات خود تلاش می‌کنند، می‌خوانند، گوش می‌کنند و یاد می‌گیرند؛ کمتر به این دام‌ها می‌افتند. مهمتر از این‌ها، بد نیست به‌یاد داشته باشیم که شناسایی اکثر دام‌ها – به‌سادگیِ که اینجا توضیح داده شد – راحت نیست. خیلی وقت‌ها زندانیِ هستیم که توانایی درک سنگینی زنجیرهایش را نداریم. دانش است که به ما قدرت دید در این زمینه‌های نامرئی را می‌دهد. این دام‌ها زیادند و گسترش تعصب توسط اکثر سیاسیون و عده‌یی از علمای دین برای رسیدن به اهداف مورد نظرِشان، یکی از این دام‌هاست.

برگردیم به تیتر این نوشته «این یک فرصت است؛ از دست ندهید». من می‌گویم: «شاید هم، این یک دام باشد که لباس فرصت را پوشیده».

فرصت داشتید بخوانید – مطالب دیگری مرتبط با یادگیری، تحت عناوین «کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند» و «یادگیری پیوسته یکی از قطعات پازل زندگی موفق» نیز در وبسایت منتشر شده است.

 

پی‌نوشت: در این نوشته، هدفم گسترش بدبینی به موضوعاتی مطرح‌شده، از جمله داستان‌سرایی نیست. می‌خواهم تاکید کنم: در دنیای امروز «افزایش معلومات، تقویت دانش و قدرت اجرایی کردن آن» گام‌های‌ست به‌سوی خلق توانایی‌های خارق‌العاده و نیز ابزار ساخت یک فایروال قدرتمند.

22
0

یک نظر برای “این یک فرصت است؛ از دست ندهید!”

  1. به شخصه بیش از هشت بار توسط چنین شرکت هایی پرزنت شده ام اما حتی زمانی که بازار آنها داغ بود و همه به این سمت می رفتند نتوانستم به خودم اجازه دهم که وارد آنها شوم.این شرکت ها و افراد آنها به شدت از این تکنیک بازاریابی استفاده می کنند که بسیاری از آنها دروغ اند.
    در ضمن تعبیر فایروال عالی بود😉

    1

کامنتتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما محفوظ است. فیلد‌های که خانه‌پری آن الزامی است، علامتگذاری شده اند. *