استریوتایپ؛ بیماری دیگر با شیوع سرطانی

زمان تقریبی مطالعه: ۴ دقیقه.
استریوتایپ
استریوتایپ؛ طرز تفکر دیگری که به شکل سرطانی‌اش در کشور ما شیوع پیدا کرده است.

من آن کارمند اداری‌ام که سال‌ها پیش یکجا با دوستانم در اداره‌ای، کار می‌کردیم؛ کسانی بودند که اول با من ناآشنا و بعدا همکار و رفته‌رفته برای‌هم دوست‌های خوبی شدیم. یادم می‌آید یکی از آن‌ها، کمی دیرتر به ما پیوستند. دوستان جدید، به اضافه‌ای دوستان قبلی‌ام، یکی از معدود سرمایه‌های است که داشتن‌شان باعث افتخار من است.
حالا که فرصت رو کرده، بگذارید داستان آن دوست آخری را برای تان بازگو کنم:

با اینکه از کار ما در آن اداره چند روزی نمی‌گذشت، یونس آخرین کسی بود که با ما همکار شد. وی انسان درون‌گرا و کم‌حرف به نظر می‌رسید. او بعد از گفتن نامش، توضیح داد که در رفعت‌آباد زندگی می‌کند؛ همین یک جمله و بس. یونس، با آنکه در روز اول بیشتر از دو ساعت با ما نبود، بعد از رفتن‌اش، بقیه‌ای ما همه‌چیز را در باره‌اش می‌دانستیم؛ بدون اینکه دانسته‌های‌مان را شریک کنیم. این طور به نظر می‌رسید که به یک‌بارگی از عالم غیب معلوماتی به تک‌تکِ ما وحی شد؛ معلوماتی کامل، هرچند نامتشابه و شاید هم متضاد!

باید اعتراف کنم: بعدا دریافتیم که کلید دریافت این وحی در گفتنِ نام‌اش و جایی زندگیِ‌اش بود، هرچند از تاثیر قیافه‌اش نمی‌شود به سادگی گذشت. ترکیب این سه چیز باعث شد، ما به موردِ مهمی دست پیدا کنیم: «قومیت یونس!». در واقع، وحی‌ای در کار نبود، دانستن قومیت او بود که به طرز معجزه‌آسا، آن معلومات را به ما تزریق کرد. معلوماتی که باعث شد، در روزهای اول، من یونس را فراتر از یک همکار – فرشته ببینم: فرشته‌ای پاک و مقدس که از آسمان به من هدیه شد تا احساس تنهایی نکنم، و رفیق روزهای سخت من باشد.
یونس، اما برای همکار بغل‌دستم فرشته نبود، بار اضافی و یا خارِ در چشم بود. در روزهای نخستین، همکارم از یونس خوشش نمی‌آمد و احوال پرسی اول صبح بین آنها با سردی‌ای تمام انجام می‌شد. از رفتار همکارم معلوم بود که یکی از دعاهای بعد از نمازش رفتن یونس است.

زمان گذشت، ما همدیگر را بیشتر شناختیم و به خوی، عادات و شخصیت‌های همدیگر به صورت واقعی‌تر پی بردیم. حالا، یونس نه برای من فرشته‌ای آسمانی است، نه برای همکارم خارِ در چشم! حالا ما دوستانی خوبی هستیم. همه‌ای ما تقریبا به یک اندازه!
فرض کنید، یونس (با عینِ شخصیت و خصوصیات) نام دیگری داشت و قیافه‌ای دیگری. از رفعت‌آباد نه، بلکه از علی‌آباد بود. با این حال قضیه فرق می‌کرد، همه‌چیز برعکس می‌شد؛ شاید او برای من خارِ در چشم به نظر می‌رسید و برای همکار بغل‌دستی‌ام هدیه‌ای آسمانی! با اینکه، مثل قبل، یونس نه برای من فرشته‌ای آسمانی می‌ماند، نه برای همکارم خاری در چشم! بعدا ما دوستانی خوبی می‌شدیم. همه‌ای ما تقریبا به یک اندازه!

حالا که تا اینجا آمدید، بگذارید اصطلاحی را که عنوان کردیم، توضیح دهیم: استریوتایپ (stereotype)!
استریوتایپ را در فارسی «تفکر قالبی» ترجمه کرده‌اند و به زبان ساده می‌توان چنین تعریف کرد: مجموعه‌ای از توصیفات و ویژگی‌های از پیش تعریف شده برای گروپ، قوم، نژاد و یا ملیتی است، که ما بدون درنظرداشت خصوصیات فردی، به تمام افرادی آن جامعه نسبت می‌دهیم. و این امر معمولا مانع شناخت درست افراد می‌شود. استریوتایپ می‌تواند هم مثبت باشد هم منفی؛ مانند: رفعت‌آبادی‌ها درس خوان است و علی آبادی‌ها متعصب.
حتمن خود‌تان با جستجو در گوگل، دانش خود را در این زمینه افزایش می‌دهید. پس، بگذارید حرف آخرم را بگویم:
نگو که هنوز درک نکرده‌ای چرا در نخست، من یونس را – با اینکه فرشته نبود – فرشته‌ای پنداشتم.

پی‌نوشت ۱: برای رفتن به عمق موضوع، داستان از حد متعارف جدی‌تر تعریف شده است.

پی‌نوشت ۲: قطعا، نمی‌توان منکر شباهت‌ها در صفات و ویژگی‌ها در بین یک گروه، قوم ، ملیت و … شد، متاسفانه ما آن را چندده‌برابر می‌کنیم، این‌گونه است که بیمار گونه می‌شود. از این‌روی، باید سعی کنیم حد الامکان دچار خطای شناختی نشویم.

0
0

یک نظر برای “استریوتایپ؛ بیماری دیگر با شیوع سرطانی”

کامنتتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما محفوظ است. فیلد‌های که خانه‌پری آن الزامی است، علامتگذاری شده اند. *