توصیف رویایی از آینده؛ شروع یک روز معمولی از زندگی

سیستم
انسان در سیستم حرفه‌ای عمل می‌کند که با ساز و کار آن سیستم بلدیت داشته باشد.

صبحی قشنگی بود، بُرس‌دندان/مسواک را از مجموعه‌ای لوازم بهداشتی، که به طرزِ شگفت‌انگیزی پاک و به شکل ظریفی مرتب چیده شده بود، براداشتم. بعد از مسواک کردن داندان‌هایم بر گشتم به اتاق. در فاصله‌ای زمانی تا آماده شدن صبحانه، تیترهای مجله‌ای صبحگاهی دو روزنامه‌ای معتبر و پرطرفدار ملی را یکی پس دیگری مرور کرده و مطالبی مرتبط با کار و علاقه‌ام را به صورت مفصل و با تمرکز خواندم. بعد از صرف صبحانه به سمتِ محل کار می‌رفتم – فضای شهر به طرزِ بی‌سابقه‌ای خوش‌آیند بود؛ سرزندگی همه‌جا خودنمایی می‌کرد. حس همدلی و کمک از رخسار هر باشنده‌ای این شهر می‌درخشید. گویا همه‌چیز برعکس/وارونه شده بود.

ادامه خواندن “توصیف رویایی از آینده؛ شروع یک روز معمولی از زندگی”

دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی

تمرکز
ما انسان‌ها تحت شرایط خاص می‌توانیم به اندازه‌ای عمیق تمرکز کنیم که صدایی، جز حرف مورد نظر، نشنویم و چشم‌ِمان چیزی، جز نقطه تمرکز، نبیند.

هر یک از ما خاطراتی داریم – چی تلخ، چی شیرین و چی فارغ از جنبه‌های احساسی – که دوست داریم با دوستان‌مان شریک کنیم: خاطراتی که نشان می‌دهد کی بودیم، کجا بودیم، تحت چی شرایطی قرار گرفته و زندگی کرده‌ایم و شاید هم خاطراتی که چندان معنای خاصی ندارد و ذکر آن فقط جنبه‌ای ساعت‌تیری/سرگرمی دارد و در بسیاری از موارد، به‌جایی اینکه سرگرمِ‌مان کند، خسته‌کن واقع می‌شود. متاسفانه، زیادترین خاطرات من از دسته‌ای آخری هست. به خاطر آپدیت‌شدنِ وب‌سایت، مجبورم گه‌گاهی از آنها نقل کنم.

ادامه خواندن “دو درس از یک خاطره‌ای قدیمی؛ مشاهده‌ای اوج تمرکز و نهایت نابینایی”

استریوتایپ؛ بیماری دیگر با شیوع سرطانی

عادی شدن

استریوتایپ؛ طرز تفکر دیگری که به شکل سرطانی‌اش در کشور ما شیوع پیدا کرده است.

من آن کارمند اداری‌ام که سال‌ها پیش یکجا با دوستانم در اداره‌ای، کار می‌کردیم؛ کسانی بودند که اول با من ناآشنا و بعدا همکار و رفته‌رفته برای‌هم دوست‌های خوبی شدیم. یادم می‌آید یکی از آن‌ها، کمی دیرتر به ما پیوستند. دوستان جدید، به اضافه‌ای دوستان قبلی‌ام، یکی از معدود سرمایه‌های است که داشتن‌شان باعث افتخار من است.
حالا که فرصت رو کرده، بگذارید داستان آن دوست آخری را برای تان بازگو کنم:

ادامه خواندن “استریوتایپ؛ بیماری دیگر با شیوع سرطانی”

به مرور زمان عادت می‌کنیم، اما نه همه‌ی ما!

عادت می‌کنیم
اگر هوشمندانه عمل ننماییم و تنبلی به خرج دهیم، حتا با بدترین شرایط هم عادت می‌کنیم.

صدای انفجار، صدای آشنایی این شهر است؛ صدای که هروز میهمان گوش‌های ماست. کمتر کسی به این صدا توجه می‌کند؛ دیگر برای ما عادی شده است.

آمار کشته‌شده‌گان و مجروحین در هر انفجار، بعد از چند دقیقه و اکثرا بعد از ثانیه از حافظه‌های ما پاک می‌شود، کمتر کسی به این آمارها توجه می‌کند؛ دیگر برای ما عادی شده است.

پوشش خبریِ حملات انتحاری کمتر مورد توجه است؛ کمتر بیننده‌ و شنونده‌ای به این اخبارها حساسیت نشان می‌دهد؛ دیگر برای ما عادی شده است.

بله؛ بدبختانه، ما عادت کرده‌ایم و برای ما عادی شده است؛ اما نه برای همه‌ای ما!

ادامه خواندن “به مرور زمان عادت می‌کنیم، اما نه همه‌ی ما!”

آغاز کردن است که در نهایت از ما انسانی متکامل‌تر و متعالی‌تر می‌سازد.

آغاز کردن
آغاز کردن است که ما را در مسیر تکامل قرار می‌دهد و از ما آن انسانی را می‌سازد که می‌خواهیم باشیم.

کمابیش، همه‌ای ما تجربه‌ی به تعویق انداختنِ راه‌اندازی یک کسب و کار و پذیرفتن مسئولیتی را داشته ‌ایم و در مقیاس کوچک‌تر افسوسِ عدم پیشبرد برنامه‌ها و یا انجام فعالیت‌های کوتاه‌مدت، برای توسعه‌ای دانش و مهارت خودِ‌مان را خورده‌ایم.

هریکی از ما، برای توجیه تصمیم خود، دلیلی – در خیلی مواقع بهانه‌ای – می‌آوریم. در این میان، به نظر می‌رسد کمال‌گرایی (انتظارِ رسیدن به شرایط مطلوب) یکی از معدود دلایلی است که تقریبا همه‌ای ما انسان‌ها در آن اشتراک داریم:

ادامه خواندن “آغاز کردن است که در نهایت از ما انسانی متکامل‌تر و متعالی‌تر می‌سازد.”