غول‌های که یادِشان رفته تا چی اندازه قدرت‌مند اند

زمان تقریبی مطالعه: ۱۰ دقیقه.

مدل ذهنی ضعیف و قوی - یک داستان

زندانی‌های عظیم‌الجسه و توانا که هیچ‌وقت از قدرتِ‌شان برای آزادی استفاده نمی‌کنند: فیل‌ها

سال‌ها پیش وقتی که هفت سالم بیشتر نبود، والدینم مرا به سیرک بردند؛ محل نمایش‌های مهیج. می‌خواستم فیل‌ها را ببینم؛ آن موجودات قدرتمند را.  دیدم که آنها را به یک چوب می‌بستند. فیل‌ها می‌توانستند یک درخت را از جا بِکَنن. ولی با این وجود با یک تکه چوب ساده سرِ جای‌شان نگه می‌داشتند. خوب. من، متوجه نمی‌شدم. تا اینکه پدرم به من گفت؛.. آن گفت: وقتی که فیل‌ها خیلی کوچک اند و قبل از اینکه بتوانند چوب‌ها از جا بِکَنن، از آنها استفاده می‌شوند. و  بعد از آن، آن حیوانات دیگر هرگز تلاش نمی‌کنند چوب‌ها را از جا دربیاورند.

ما نیز از جهاتی شبیه به فیل‌ها هستیم

می‌شود به حال فیلم‌ها گریست و همچنان در بند نگه‌ِشان داشت و در عین حال از وضعیت خود بی‌خبر بود. حال و روز اکثریت ما با وضعیت فیل‌ها تفاوت چندانی ندارد. جز اینکه در مورد آنها می‌فهمیم که در بند اند، در باره‌ی خود نه. نیاکان ما فیل‌ها را در بند کشیدند؛ خانواده، دوستان و شرایط و عوامل محیطی – به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه – ما را. این عوامل و شرایط هستند که از بچگی ما را به چوب می‌بندند و تاثیرات آن منجر به این می‌شود تا – مانند فیل‌ها – به مرور زمان یادِمان برود که چی توانایی‌های داریم.

چند سال قبل کتاب جادوی فکر بزرگ اثر جوزوف شوارتز را می‌خواندم که در بخشی از کتاب به نکته‌ی جالبی اشاره کرده بود:

در آمریکا متقاضیان شغل های با درآمد بالا، بسیار کمتر از کسانی‌ست که برای شغل‌های با درآمد پایین درخواست می‌دهند.

شوارتز به سوال که احتمالا همین حالا در ذهن تان خلق شده، اینطور پاسخ می‌دهد:

اکثر کسانی که برای شغل‌های با درآمد پایین درخواست می‌دهند، به این دلیل نیست که ضعیف اند و توانایی پیشبرد آنرا ندارد. بلکه آنها جرئت بزرگ اندیشیدن را ندارد.

وقتی که کوچک هستیم، بزرگ می‌اندیشیم. گستره‌ای وسیعی را برای کارها و اهداف آینده‌ی خود تصور و تجسم می‌کنیم. اما همزمان با بزرگ شدنِ خود، بیشتر با محدودیت‌ها مواجه می‌شویم تا فرصت‌ها. بسیاری از این محدودیت‌ها، فقط در گفتار روزمره است و  از یک شخص به شخص دیگر انتقال می‌کند: کاری را که من نظر به شرایط خودم نتوانستم انجام دهم، برای دوستانم توضیح می‌دهم؛ هر یک از دوستانم برای تعدادی از دوستانش و همین‌طور الی آخر؛ دردِ دل. از گپ زدن روی کار ارزشمند با ثمره‌ی چشم‌گیر و عالی کمتر کسی خوشحال می‌شود – به این «کمتر کسان» باید خیلی توجه کرد. اما شکست‌ها و محدودیت‌هاست که فضای در دل را ایجاد می‌کند و ما هم مشتقانانه در دردِ‌دل‌های خویش از بدبختی‌های یکدیگر می‌گوییم و می‌شنویم.

این درد دل‌ها فضای غمگین توام با افسوس و لذت تلخ را به ارمغان می‌آورد؛ ما را به همدیگر نزدیکتر‌ می‌کند؛ اما! اما در کنارِ اینها ما را به مانند آن بچه‌فیل‌ها به یک چوب می‌بنند که به سادگی قابل رؤیت نیست.

مدل ذهنی ضعیف و قوی - طرح مسئلهاین بندهاست که احساس ناتوانی را در وجود ما خلق کرده و پرورش می‌دهد. احساس ناتوانی‌ای که سبب می‌شود تا کسانی را که در یک رده/درجه بالاتر از ما قرار دارند، بسیار بالاتر از وضعیت واقعی‌شان ببینیم. این توضیح در رفتار کارمندی خوب‌تر مشهوداست که پیش رییس‌اش تا زانو خم می‌شود در حالیکه با پای‌دو/آبدارچی شرکت/اداره طوری رفتار می‌کند که گویا خالق‌اش هست.

شبیه به این مورد، در جایی که می‌توان از جایگاه قدرت و تخصص وارد شد؛ برای خود ارزش به ارمغان آورد و برند خلق کرد؛ اصالت و استقلالیت داشت، خود را ضعیف احساس می‌کنیم و این ضعف باعث تواضع بیش از حد می‌شود؛ تواضع نابودکننده. و در پی آن، این تواضع تار و چوب دیگری برای ما هدیه میدهد تا بندی دیگر به بندهای قبلی ما اضافه شود.

تارها و چوب‌ها با اینکه ظاهراً به‌چشم نمی‌خورند اما  به‌شکل بی‌رحمانه‌ای تواناهایی بسیاری را از ما می‌گیرند؛ حتا توانایی ارزشمند یادگیری را.

برگردید به گزاره‌ای که از کتاب جادوی فکر بزرگ نقل کردم. فرض کنیم هرکس بر اساس توانایی‌هایش درخواست شغل می‌دهد. پس سوال خلق می‌شود: آیا انسان‌ها با سطح‌های مختلف از توانایی خلقت شده است و یا اینکه بیشتر مردم خودِشان نمی‌خواهند توانمد باشد؛ البته که تفاوت‌ها تونانایی‌های ذاتی ما آنقدر زیاد نیست و همه می‌خواهند توانمند باشد؛ پس چرا انتخاب‌های شغل‌های پایین‌تر بیشتر؟

اینطور به‌نظر می‌رسد در کنار نداشتن بزرگ اندیشی، یکی از دلایل اصلی انتخاب شغل با درآمد و موقف پایین، مشاهده‌ی ناتوانانی خود در قدرت یادگیری است – احساس ضعف که در دوران مکتب و دانشگاه سبب می‌شود چیزی یاد نگیریم و حالا هم سدِ راهی‌ماست برای رسیدن به موقعیت و درآمد بالا. احساس ناتوانی‌ای که در نتیجه‌ی حرف‌های دیگران؛ چون «تو کودنی»، «تو برای یادگرفتن خلقت نشده‌ای» و موارد مشابه، شکل گرفت.

قطعاً، هیچ‌کس در انجام وظیفه‌ای قبلا پیش نبرده، نمی‌تواند صددرصد درست عمل کند. مشاهده‌ای قدرت یادگیری در وجود ماست که به ما انگیزه می‌دهد تا چنین وظایف و مسئولیت‌های را قبول کنیم و قطعا کسانی که این توانایی‌های‌شان به بند کشیده شده، چنین جرئتی ندارد. و تا این بند را پاره نکنند، هیچ‌گاه این جرئت را پیدا نخواهند کرد.

متاسفانه باید بگویم احساس وجود این بندها در قشر متوسط به پایین جامعه به مراتب بیشتر از بقیه است؛ قشر که همیشه خود را فرمان‌بردار و ضعیف فکر کرده اند و این طرزِ فکر را نسل به نسل به اولادهای شان انتقال داده اند و در پی آن، رفته‌رفته احساس وجود این محدودیت‌ها قوی‌تر شده است و فراگیرتر.

آیا راه غلبه‌ای بر این احساس ضعف وجود دارد؟

من می‌خواهم حرفی را به بالادستِ‌ خود بزنم: درخواست افزایش معاش، گرفتن رخصتی/مرخصی یا هرچیز دیگر. راه‌های مختلفی وجود دارد، که در آن زمان دو راه به‌نظرم  می‌رسد: خود من این کار را انجام دهم؛ یا از دوستِ هم‌سطحِ خود خواهش کنم. از آنجایی که از بچگی مرا با تاری به چوبی بسته اند، این توانایی را در خود نمی‌بینم. پس مورد دوم را انتخاب می‌کنم. در پی این انتخابِ اغلب غیر عقلانی، این ناتوانی خود را عمیق‌تر احساس می‌کنم و عمیق‌ترش می‌سازم.

در یک تیم از هم‌صنفی‌ها، دوستان تان از شما خواهش می‌کند تا پرزنتیشنی را که قبلا به‌صورت مشترک آماده کرده‌اید، پیش هم‌کلاسی‌های خود ارائه کنید. به دلیل اینکه یک احساس ناتواییِ در وجود تان روشن است، اصرار می‌کنید که نمی‌توانید قبول کنید. بناءً یکی دیگر از دوستانِ‌تان این کار را قبول می‌کند. او ارائه می‌دهد و شما و دیگران مشاهده‌گر هستید؛ بدون اینکه حتا لحظه‌ی جرئت اندیشیدن به این نکته را به خود دهید: این کار چندان دشوار نبوده؛ او دارد به خوبی و با شور و شوق ارائه می‌دهد و دیگران را شگفت‌زده کرده است.

در این دو سناریو، شما عملا دیدید که مشکل حل شد و این کار چندان دشوار نبود. اما اگر موارد مشابه دیگر پیش بیاید، قول می‌دهم رفتارهای ما تکرار خواهند شد.

فیل‌ها هم همین‌طور است. بارها و بارها به‌چشمِ‌شان دیده است که پسر بچه‌ی کمتر از ده ساله بازش کرده. اما جرئت این امتحان را به خود نمی‌دهد تا بند را پاره کرده و آزادی را با دستان خودشان به‌دست آورده و از طبیعت‌گردی لذت ببرد. زیرا این طور یاد گرفته اند که نمی‌تواند.

همانطوری که در نوشته‌های قبلی نیز اشاره شد، نمی‌توانم راه‌حلی را پیشنهاد کنم که تضمین کارآمدی قطعی آن را بدهم. اما آنچه – به عنوان یک راهکار و تجربه شخصی – فعلا به ذهنم میرسد این است که دو چیز می‌تواند به ما کمک کنند: آگاهی و جرئت اقدام به عمل.

مدل ذهنی ضعیف و قوی - راه حل

بارها و بارها فیل‌ها را پیش چشمان خودشان باز کردند و بردند به بارکشی. ولی هیچ فیلی متوجه ضعیف بودن تار و چوب نشده اند. اما اگر کسی مجبور کنند تا فیل‌ها خودشان این کار را انجام دهد و این اجبار را چندین بار تکرار کنند بی‌تردید، دیگر به‌سادگی نمی‌توان فیل‌ها را زندانی کرد و از حقوق‌شان به‌نفع خود استفاده‌ کرد.

در سناریوهای بالا، دوستانِ‌مان پیش چشمِ ما مشکل ما را حل کرد و دوست دیگری ما با شور شوق ارائه داد، از طرف حضار تشویق شد – کارهای که ما می‌توانستیم انجام دهیم، اما جرئت نکردیم. بهتر است شرایطی را خلق کنیم و از شرایط موجود طوری استفاده کنیم تا به ما ثابت شود، این کار چندان دشوار نیست. جرئت اقدام به کار مورد نظر یکی از راه‌های‌ست که «آگاهی» را در پی‌ دارد.

کسی که به دفعات برای مشکل تبدیل ویندوز به تعمیرکار پول پرداخت کرده و خودش حداقل جرئت جهت اقدام به یادگیری در این بخش ننموده، محکوم به زندگی در چند دهه پیش است. درست است که عمل جراحی قلب به متخصص خودش نیاز دارد و نظر به شرایط ما، یادگیری آن چندان به‌صرفه نیست. اما یادگیری مهارت تبدیل کردن ویندوز لپتاپ نه زمان‌بر است، نه دشوار و نه نیاز به حضور فیزیکی‌ کسی که به ما آموزش دهد. تنها چیزی باعث می‌شود صد بار پیش تعمیر کار برویم؛ هزینه مالی کنیم، وقتِ‌ما مصرف شود و یک بار هم جرئت یادگیری آن را به خود ندهیم، احساس ضعف در یادگیری است؛ احساس که با پاره کردن آن بند از بین می‌رود و ناپدید می‌شود.

برای اشتراک در یک گردهمایی، آمادگی سخنرانی در یک جمع ۷۰۰نفری را می‌گرفتم. استرس داشتم؛ بسیار زیاد. دوستانم که مسئولیت برگزاری گردهمایی را به عهده داشتند، به دفعاتی زیاد به من می‌گفتند: آنچنانی که تو فکر می‌کنی دشوار نیست، تو می‌توانی. حرف‌های آنها را فقط «انگیزه‌دهی» می‌دانستم و بس. آن‌ روز گذشت و من سخنرانی کردم. بعد از سخنرانی متوجه شدم که نه. آنها فقط انگیزه نمی‌دادند؛ حقیقت را می‌گفتند.

چند بار شده که در شرایطی قرار بگیرید تا کار مهمی را انجام دهید و پیش از انجام آن در توانایی‌تان تردید داشته‌اید. والدین و دوستان‌ات گفتند: «تو می‌توانی» ولی تو به توانایی‌ات باور نداشتی. آنها راست می‌گویند؛ ما توانایی انجام هر کاری را داریم که دیگر انسان‌ها انجام داده‌اند و انجام می‌دهند. این ما هستیم که قدرت خاموش‌شده‌ی خود را روشن نمی‌کنیم، تا از آن برای شکستن این بندها و برکندنِ تکه‌ چوب‌ها استفاده کنیم. زندگی در بند اصلا لذت‌بخش نیست و اگر این بند به یک تکه چوب باشد، رقت‌بار است.

متاسفانه این تکه‌های چوب‌های ضعیف بسیار زیاد وجود دارند همراه با تارهای که ما را به آن بستند. اما می‌توان گفت: خوشبختانه می‌شود این تارها را پاره کرد و چوب‌ها را شکست؛ می‌شود به کمک هم این کار را کرد. این کار عملا با «آگاهی» از وجود چوب‌ها آغاز می‌شود و در پی آن با اقدام در جهت پاره کردن آنها تکمیل می‌شود. به همدیگر بگوییم که چی تواناهایی‌ داریم و در پی آن، برای رسیدن آن توانایی به نقطه اشتعال به یکدیگر انگیزه‌ دهیم.

 

پی‌نوشت: این موضوع از بسیار وقت پیش در ذهنم بود و می‌خواستم با همراه یک داستان خوب اینجا بنویسم. خوشبختانه آن داستان در قسمت دوم از فصل دوم مجموعه تلویزیونی وست‌ورلد پیدا شد. داستانی که در آغاز این نوشته نقل کردم.

تعدادی از دوستانِ‌ما همراهِ‌ماست و هر دوهفته یک‌بار، عناوین نوشته‌های منتشرشده در آن مدرت را همراه با یک جمله‌ی کوتاه و لینک دسترسی به نوشته‌ی کامل، به ایمیل‌های شان دریافت می‌کنند؛ شما چطور؟!

 

26
0

3 نظر برای “غول‌های که یادِشان رفته تا چی اندازه قدرت‌مند اند”

  1. مطالب عالی بود،
    از خواندن شان حظ کردم!
    اعتراف میکنم که محتویات این مطلب احساس فوق‌العاده ای را در من به وجود آورد.
    داستانی که نقل کردی را قبلا به کرات شنیده بودم، ولی هرگز چیزی را که که تو در آن دیدی را، ندیدم (درک نکرده بودم).
    عالی بود.

    1

کامنتتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما محفوظ است. فیلد‌های که خانه‌پری آن الزامی است، علامتگذاری شده اند. *