درباره صیاد واقعی؛ ایده‌های کسب‌وکار چگونه به ذهن‌مان می‌رسد؟

تخمین زمان مطالعه: ۴ دقیقه.
صیاد واقعی - یافتن ایده

اجازه دهید برای بار چندم حرفم را با آن جمله‌ی عمیق آغاز نمایم که می‌فرماید: انسان‌های موفقِ امروز، در گذشته‌ی دورتر دو چیز را فهمیده‌اند: از زندگی چی میخواهند و هزینه‌ی رسیدن به خواسته‌شان چیست!

•••

گدایی، هرروزه در ایستگاه مترو گدایی می‌کرد. روزی مدیری شرکتی از کنار او عبور کرد و نظر به جوِ فکری و احساسی که در آن وقت داشت، دلش به حال گدا سوخت و مبلغ ۱۰۰ دلار/دالر را ریخت به کاسه‌ی گدا. مدتی در ایستگاه انتظار قطار را کشید. معلوم بود که قطار دیر می‌رسد. از سرِ بی‌حوصلگی برگشت پیش گدا و یک عدد قلم از مجموعه‌ قلم‌های برداشت که در کاسه گدا انبار شده بود؛ او به قلم ضرورت داشت. اینطوری هم از احساس حقارت و گدا بودنِ گدا کاسته می‌شد و هم مشکل مدیر شرکت حل. بی‌خداحافظی با گدا، مدیر سوار قطار شد و رفت به سمتِ دفتر کارش.

سال‌ها گذشت. روزی مدیر شرکت در همان ایستگاه با شخصی برخورد که چندی پیش میلیونر شهر لقب گرفته بود و به‌عنوان تجار چیره‌دست کشور ازش توصیف می‌شد. او از جانب این تجار با احترام خاص و به گرمی استقبال شد. مدیر مات‌ومبهوت مانده بود که چی درجریان است و با خود می‌گفت: چرا من باید تقدیر شوم؟ ایشان مرا از کجا می‌شناسد؟

تجار سکوت مدیر را شکست و توجه‌اش را با این سخان جلب کرد: سال‌ها پیش من اینجا گدایی می‌کردم. روزی دانش‌آموزان/شاگردان مکتب/مدرسه از اینجا عبور می‌کرد. از روی شوخی، آنها تمام قلم‌های‌شان را انداختند در کاسه‌گدایی من. اندکی بعد تو آمدی و مبلغ ۱۰۰ دالر بخشیدی. بعد از لحظه‌یی برگشتی و با برداشتن یک قلم از کاسه‌ام رفتی به سمتِ مقصد خود. بعید است یادت بیاید، اما من همان گدا هستم.

اینکه چگونه به اینجا رسیدم، داستان دورودرازی دارد. اما بد نیست بگویم، جرقه‌ی اولیه‌ی آن، در پی رویدادی آن روز روشن شد. آن وقت به فکر رفتم و با خود گفتم: من هم می‌توانم چیزی را تهیه کنم که دیگران به آن ضرورت دارد. همچنانی که آن مدیر به قلم نیاز داشت، دنیا پر است از انسان‌های که همیشه به چیزی ضرورت دارند. حالا که دستم آن‌قدرها هم خالی نیست؛ چرا با همین ۱۰۰ دلار شروع نکنم؟ این شد که تجارتم در پی طرزِ رفتار آن روزت و با بخشش تو شروع شد. اند‌ک‌اندک به جایی رسید که خودت احتمالاً در جریانش هستی.

پیشنهادم اینست که مطلب دیگری وبلاگ تحت عنوان «قدرتِ بی‌انتهای تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم» را نیز مطالعه بفرمایید؛ نوشته‌ی که چیزی شبیه این رویداد را – البته با هدف دیگر – روایت می‌کند. اما قبل از آن اجازه دهید به نکاتی مرتبط با این موضوع اشاره‌ی داشته باشم.

در میان انبوهی از منابع آموزشی، امروز «یاددهی ماهی‌گیری به جای ماهی گرفتن» چندان کار فاخری نیست. ماهی‌گیرهای حرفه‌یی زیاد است، اما مسئله اینجاست که ماهی‌ها کلاً صید شده‌اند. همانطویکه از قدیم گفتند: صیاد واقعی کسی‌ست که طُعمه را پیدا کرده، نه آنکه به دام‌اش انداخته. حالا هم، خلق ایده و دانستن اینکه از زندگی چی می‌خواهیم کاری چندان ساده‌ای نیست و آنکس که ایده‌ی به ذهنِ‌مان می‌اندازد، همانند آن صیاد واقعی‌ست.

من دانش معتبر و تجربه‌ی مستحکمی برای این ندارم تا راهی را به خود و شما نشان دهم که نهایت‌اش به خلق ایده‌ی منتهی شود. شاید یکی مثل آن مدیر شرکت پیدا شد، تا آن گدا بعد از اتفاق ساد‌ه‌یی بفهمد که از کجا شروع نماید و قدم بعدی‌اش چیست؛ اما دیگری با خواندن ده‌ها کتاب راز فلان و جادوی چطور، و تماشای ساعت‌ها فیلم انگیزیشی و تکنولوزی فکر، نهایتاً خسته و بی‌رمق، بدون اینکه آب از آب تکان خورده باشد، از تلاش بی‌ثمر دست کشیده و در سایه‌ی تاریک استرس و اندوه بی‌پایان در غمِ حسرتِ آنچه را که از دست داده زندانی شود.

با آن‌هم، به‌فکرم، چیزی که در این راستا برای یافتن ایده‌ی به ما یاری می‌رساند، گفتگو با دوستان همفکر است؛ هر هفته یا هر ماه برای مدتی مثلاً چند ساعت. خواندن وبلاگ کسانی که داستان زندگی‌شان را حکایت می‌کنند و از موفقیت‌ها و شکست‌های‌شان می‌نویسند هم راهکار معقولی‌ست. مطالعه زندگی‌نامه‌یی افراد موفق که به جای رسیده‌اند هم بدک نخواهد بود.

50
0

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *