موجوداتی که از کاه کوه می‌سازند؛ درباره ذهنِ دلیل‌ساز ما

تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه.
ذهن دلیل‌ساز ما

حکایت قدیمی تبردزد را حتماً یادتان هست: آن حکایت ترکیبی از روایت ساده با مفهوم عمیق از ناتوانی (توانایی) ذهن ماست.

فرض کنید دربدترین شرایط زندگی‌ام، قرار است تا هفته‌ی دیگر شغلم را از دست دهم. بی‌قرارم و از شدت اندوهی توأم با عصانیت زمین و زمان را یکی می‌کنم، البته اگر توانایی‌اش را داشتم. بی‌وقفه و پیوسته به دنبال پاسخ این سوال می‌گردم که چه‌چیزی ممکن باعث این بدبختیِ منِ بدبخت شده باشد؟ مکثی می‌کنم؛ نه! سوال درست این است: چی کسی؟ نه چه‌چیزی!

عصر آن روز می‌روم پیاده‌روی. بر حسب تصادف با یکی از همکارانم بر می‌خورم. با او شروع به دردِ دل می‌کنم؛ از بی‌پولی که ممکن منتظرم باشد، از مصارف تحصیل فرزندانم، از هزینه موتر/ماشینی که به صورت قسطی خریده‌ام، از مخارج زمستانِ سرد که در راه است. در آخر با یک دعا گپ‌های خود را ختم کرده و نوبت را به همکارم می‌دهم: خدا خانه کسی را خراب کنه که این کار را در حق‌ام کرده.

مثل خودم، همکارم آدمی است که توانایی‌اش در برقراری ارتباط ضعیف است. بلد نیست چگونه احساس همدردی‌اش را نشان دهد، نمی‌تواند طوری رفتار کند که من را درک کرده. فضای گفتگو به مکثی نسبتاً طولانی واگذار می‌شود. ناگهان دوستم می‌گوید: رحمت، یادم آمد! بهار امسال بود که رفته بودیم تفریح، گپی تو و رفعت بالا گرفت و نهایتاً به جنجال/دعوا کشید. کسی چی داند، شاید او باشد.

مجال گپ زدن به من رسیده. اما ترجیح می‌دهم سکوت کنم. در این سکوت به صدها دلیلی خیره می‌شوم که به نوبت ایستاده و هریک تلاش دارد زودتر از دیگران خود را به ذهنم رساند تا رفعت را مقصر قلمداد کند. صدای ناشی از جابه‌جایی دلایل در صف، حس بودن در اتاق سرورِ شلوغی را به آدم تلقین می‌کند که با سرعت غیرقابل باور در حال انتقال هزازها گیگابایت دیتا است. در این هنگام،  صدای نویز مانندی به گوشم می‌رسد که می‌گوید: خدا به همراهت. می‌بینم که همکارم است و قصد خداحافظی دارد. سه ثانیه وقتم را دراختیار او قرار داده و حین دست دادن در پاسخ او می‌گویم: خدا حافظ.

تا صبح فردای آنروز به اندازه‌ی کافی دلیل جمع شده است تا در برنامه‌ی کاری‌ام، فرود آوردن چوکی بر سر رفعت را، در بالاترین اولویت قرار دهم. می‌روم سرِ کار می‌بینم که رفعت نیامده است. آن روز به نحوی شام می‌شود. فردای آن روز رفعت می‌آید اما در نتیجه‌ی مبارزه درونی احساس و منطق، این اجازه به من داده نمی‌شود که از چوکی استفاده کنم.

در بدل، می‌بینیم که رفعت مثل آدم‌های خبررسان لباس پوشیده، کلاهش مثل دزدهاست، از نحوه‌ی عینک زدن‌اش معلوم است که آدمی پستی هست، طوری راه می‌رود که شیطان از غیب برآمده و در جسم آدمی نمایان شده. وقتی که می‌رود بیرون، گویی تمام اسرار شعبه/بخش را می‌برد پیش رئیسی که قرار است تا آخر هفته را اخراجم کنه. این هفته تمام می‌شود؛ برای دیگران احتمالاً پنج روز و برای من دقیقاً یک سال.

بوی خداحافظی

همکارانم در آخرهفته بعد از وقت رسمی محفلی کوچکی را تدارک دیده. من هم دعوت شده ام و با خود می‌گویم حتماً  محفل خداحافظی است. متوجه می‌شوم که رئیس اداره هم حضور دارد.

رئیس محفل را با این گپ آغاز می‌نماید:  تبریک می‌گویم رحمت! ناگهان مثل جلوه‌های ویژه‌یی فیلم‌های هالیودی به‌یک‌بارگی سرعت همه‌چیز آهسته می‌شود، با خود می‌گویم «خدای من! مگه از دست دادن شغل هم تبریک گفتن داره!» ادامه حرفش حواسم را پرت می‌کند: تو به عنوان مدیر این بخش/شعبه مقرر شدی. من اول هفته با تو شوخی کردم. تو شغل‌ات را از دست ندادی، تو پیشرفت کردی.

همکاران یکی پس از یگری دستم را به گرمی می‌فشارد و به من تبریک می‌گوید. نوبت به رفعت می‌رسد، او من را در آغوش می‌گیرد و از عمق احساس با صدای پایین اما کشیده در گوشم زمزمه می‌کند: تبریک باشه دوست قدیمی، بی‌حساب شدیم. محفل تمام می‌شود. وقتی خداحافظی، رئیس در گوشه‌یی به من می‌گوید: قدرِ این رفعت را بدان، اگر تلاش‌های او نبود، بعید می‌دانستم که به عنوان مدیر بخش معرفی شوی.

میایم بیرون، به قصد رفتن به خانه می‌روم به مترو. اندکی می‌گذرد. دستی بر شانه‌ام می‌خورد و صدای متوجه‌م می‌کند: دوستِ من، اینجا آخرین ایستگاه است! ناگهان می‌بینم که چند ایستگاه پیش آمده‌ام؛ چرا؟ چون در این فاصله‌ی زمانی، من به صدها دلیلی گوش می‌دادم که به همکاری صمیمانه-دوستانه‌ی رفعت شهادت می‌داد، صداقت او را تصدیق می‌کرد، شرافت او را به نمایش می‌گذاشت و او را طوری معرفی کرد که جوانمردترین آدم دنیاست. گوشم‌، احساسم و فکرم در گرو این نواهای درونی بود که به رفعت تقدیس می‌بخشید. خوب. حالا باید برگردم به ایستگاه مورد نظرم تا بروم خانه.

احمالاً نتیجه گرفته‌اید که رفعتْ آدمی نه با آن رزالتی‌ست که در اول خیال کردم و نه با این قداستی مرتبه‌یی دوم. رفعتی دوستی‌ست که ممکن گاهی مرتکب اشتباه شود یا زمانی اقدام به همکاری دوستانه نماید، همین!

اگر اینطور نتیجه گرفتید، شاید احتمال خطا در آن کمتر باشد.

ذهن دلیل‌سازِ ما

بسیاری اوقات، عوامل رویدادنِ رویدادها بسیار ساده است. این ذهن دلیل‌سازِ ماست که از «کاه کوه می‌سازد». به نظر می‌رسد که هنگام اتفاق افتادن رویدادی، اولین لحظات بسیار حیاتی است، زیرا همان لحظات است که مصالح/مواد اولیه را به ما معرفی می‌کند که کوهی دلیلِ خود را بسازیم. ما انسانیم و مغز ما در هنگام تجزیه و تحلیل چندان هم درست عمل نمی‌کند. اگر دانش و تجربه‌یی ما کم باشد که کلاً فاجعه است. به همین دلیل است که ده‌ها کتاب در مورد تصمیم‌گیری نوشته شده است، کتاب‌های هم در رابطه با تفکر سیستمی، و نیز مقالات و کتبی درباره مدل ذهنی.

همانطویکه می‌دانید، ما آدم‌ها ویژگی مُلتی‌تسکینگ (انجام چند کار به صورت همزمان) را نداریم؛ مثلا: نمی‌توانم به مانند کامپیوتر همزمان هم آواز بخوانیم،‌ هم مقاله علمی نوشته کنیم، دقیقاً در همان وقت هم سیستم سردکن سی‌پی‌یو را کنترل کنیم و نیز تلاش کنیم تا فیلمی را با استفاده از تمام توان اینترنت دانلود نماییم؛ و البته صدها کار دیگر.

به همین ترتیب، ما نمی‌توانیم به صورت همزمان هم به رزالت کسی فکر کنیم و هم به قداست او. ما قدرت این را نداریم تا در دو جهت مختلف به صورت موازی بیاندیشیم، ما انسانیم. به همین دلیل است که یکی مایند‌مپر (MinMapper) را ساخته است، دیگری لوپی (Loopy) را، یکی مدل تصمیم‌گیری اِی‌اچ‌پی را خل قکرده و دیگری هم اِی‌ان‌پی را.

شاید بتوان گفت که در نهایت همه‌ی این کارها به یک مقصد ختم می‌شوند: کاهش خطای ذهنی انسان‌ها در هنگام تجزیه و تحلیل رویدادها و نهایتاً تصمیم‌گیری.

46
1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *