تقدس بخشیدن به دانایی یکی از عوامل کند شدنِ سرعت رشد ما به سوی متعالی شدن

تخمین زمان مطالعه: ۵ دقیقه.

تقدس بخشیدن به دانایی - جستوجودرست پنج سال می‌شد همدیگر را ندیده بودیم. او در دانشگاهی در غرب کشور تحصیل می‌کرد و من در شرق. دوری‌ای این هفت سال سبب شده بود که انبوهی از حرف‌های ناگفته انبار شده و برای گفته‌شدن به نوبت ایستاده شوند.

ما هم، از مصرف زمانِ دست‌داشته‌ی خود در این مورد دریع نکردیم و مدتی زیادی باهم حرف زدیم؛ یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته، گفتگو در باره‌ی مکان‌های تازه‌ای که دیده بودیم، شریک کردن تجربه‌های‌مان از فرهنگ‌های متفاوت، حکایت از خلق دوستان تازه، بیشترین خوراک صحبت‌های‌مان بود. با گوش دادن، به‌ همدیگر احترام و محبت هدیه کرده و چیزهایی جدیدی یاد می‌گرفتیم و با گپ زدن فضای لذت‌بخش باهم بودن را خلق می‌کریم – حتما می‌دانید که لازم نیست بگویم ترکیب مناسبی از حرف زدن و گوش دادن چی لذتی را به ارمغان می‌آورد.

باید بگویم که حرف تمامی نداشت، اما تاریکی هوا داشت به ما اشاره می‌کرد: وقتِ رفتن است. از این‌رو، تپه را به مقصد خانه ترک کردیم.

در این هنگام، تازه متوجه شدیم که از قضا دقیقا جایی نشسته بودیم که قبلا سنگی قرار داشت: سنگی که در بین مردم به سنگ رادیو مشهور بود. اینجا بود که حرف‌ها به گذشته‌ای دورتر از هفت سال رفت؛ همین طوری که راه را به سمت خانه‌هایی‌مان می‌پیمودیم؛ من گوش می‌دادم و دوستم حرف می‌زد. او حرف‌هایش را چنین ادامه داد:

«امتحان کانکور سراسری را تازه گذارنده بودم، بی‌صبرانه منتظر اعلان نتایج و رفتن به دانشگاه بودم. تقریبا غروب هر روز می‌آمدم روی سنگی که اینجا بود، می‌نشستم. غرور توصیف‌ناشدنی‌ای در وجودم موج می‌زد: با خود فکر می‌کردم که کمتر علمی‌ست که نیاموخته باشم؛ کمتر کسی است که با من برابری کند؛ کمتر معلمی‌ست که به من درس دهد؛ هیچ تردیدی در صحت دانسته‌های خود نداشتم؛ و در یک کلام، هنگامی که روی آن سنگی که دیگر نیست، می‌نشستم و به غروب خیره می‌شدم، حس می‌کردم، یکی از معدود فرمانرواهایی بلامنازع دانایی این دنیا من‌ام و بس!

آن روزهای فرمانروایی‌ام به زودی به گذشته پیوست؛ نتایج کانکور اعلان شد و من به انتخاب چهارم از پنج انتخاب کامیاب شدم. اصلا باورم نمی‌شد که روزِ امتحان تا این اندازه اشتباه کرده باشم؛ ابدا باورم نمی‌شد!

در این هنگام سکوتی طولانی‌ای بین ما حکمفرما شد، اندکی گذشت و دوستم چنین گفت:

همیشه عوامل و کسانی هست که تقصیر را به گردن آنها بیاندازیم؛ و ادامه داد: آن روزها من ذره‌ای از تقصیر را هم، به خود نسبت نمی‌دادم و این شکست بزرگم را محصول فساد گسترده و دخالت دست‌های بیرونی می‌پنداشتم.

به هر حال، با اینکه دوست نداشتم، اما با توصیه و پافشاری زیاد فامیل و دوستانم مجبور به ادامه‌ی تحصیل در این رشته شدم.

از آن زمان چهار سال گذشته است و همگام با گذشت زمان، من بیشتر به این نکته پی بردم که دانش آن روزهای من در مقایسه با انبوهی از دانش بشری، ذره‌ای در مقابل کائینات هم نبوده‌است؛  امروز تازه می‌فهمم که آن توهم فرمانروایی جز سد بزرگ در مقابل یادگرفتن و اندوختن نبوده‌است؛ تازه به این فکر می‌روم که اندوخته‌های من تا آن روز، حتا شمعی کوچکی جهت روشن شدن فضا به منظور خوانده شدنِ بخش کوچک از دنیایی بزرگ علم نبوده‌است؛ تازه اندک اندک پی می‌برم که دانش آن روز من – با اینکه پله‌هایی اولیه‌ی یادگیری را در من ایجاد کرد – در مقایسه با آنچه که من فکر می‌کردم بسیار اندک بوده‌است.»

تقدس بخشیدن به دانایی - ایجاد خلا برای یادگیری

از حرف‌هایی دوستم معلوم بود که به طرزفکر «دانایی مطلق و کامل» حتا در یک زمینه‌ای خاص، به چشم بیماری می‌بیند و سد؛ بیماری که مسبب خلق تعصب در زمینه‌ی ایجاد حداقل تردید در صحت بی‌قیدوشرط یادداشته مان می‌گردد و سدی که مانع کسب دانایی بیشتر برای ما می‌شود.

حرف‌های دوست من ادامه داشت، اما متاسفانه و یا هم خوشبختانه، در جریان حرف‌زدن او، من به فکر جمله‌ای از کتاب پیچیدگی و سیستم‌های پیچیده افتادم که سعی داشت چیزی حدودا با این مفهوم  را، در مورد جهان بینی و دستگاه هستی شناسی‌مان، به ما بفهماند: «انسان، اگر چه گاه و بیگاه خود را دوباره در نقطه‌ی نادانی نسبت به هستی میبیند، اما خوب میداند که هر بار، یک نادانی متعالی‌تر و ارزشمندتر را تجربه میکند.» (+)

تا به خود آمدم متوجه شدم که دوستم دارد با این جملات به حرف‌هایش پایان می‌بخشد: «حیرت‌انگیز است؛ چطور ممکن است آدم از یک رشته‌ی خاص در دانشگاه فارغ شود، بدون اینکه به اندازه‌ای قابل توجه در آن زمینه چیزی یاد گرفته باشد.» فکر کنم او داشت در مورد خودش صحبت می‌کرد اما از شما چی پنهان، این گفته تا حدودی در مورد من نیز صدق می‌کرد.

بد نیست گه‌گاهی در این مورد بیاندیشیم که یاد گرفتن، حتا در یک نکته‌ای کوچک هم، می‌تواند ارزش غیرقابل اندازه‌گیری داشته باشد، اما مقدس شمردن دانش، اندوخته و طرزفکر، شاید زنجیرهایی دست‌و‌پاگیر‌ی‌ باشد که سرعت رشد ما را به‌سوی متعالی‌شدن کُند می‌کند و خیلی وقت‌ها  در یک نقطه متوقفِ‌مان می‌نماید.

پی‌نوشت: در صورت تمایل و داشتن وقت می‌توانید نوشته‌ای مرتبط با این موضوع، تحت عنوان «کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند» را نیز مطالعه بفرمائید.

6
0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *