باتلاق سیستم‌های فاسد؛ زمانِ حالِ خوب برای عده‌ای و آینده‌ مرگبار برای همه

تخمین زمان مطالعه: ۴ دقیقه.
فرار باتلاق سیستم‌های فاسد

صبحی قشنگی بود، بُرس‌دندان/مسواک را از مجموعه‌ای لوازم بهداشتی، که به طرزِ شگفت‌انگیزی پاک و به شکل ظریفی مرتب چیده شده بود، براداشتم. بعد از مسواک کردن داندان‌هایم بر گشتم به اتاق. در فاصله‌ای زمانی تا آماده شدن صبحانه، تیترهای مجله‌ای صبحگاهی دو روزنامه‌ای معتبر و پرطرفدار ملی را یکی پس دیگری مرور کرده و مطالبی مرتبط با کار و علاقه‌ام را به صورت مفصل و با تمرکز خواندم. بعد از صرف صبحانه به سمتِ محل کار می‌رفتم – فضای شهر به طرزِ بی‌سابقه‌ای خوش‌آیند بود؛ سرزندگی همه‌جا خودنمایی می‌کرد. حس همدلی و کمک از رخسار هر باشنده‌ای این شهر می‌درخشید. گویا همه‌چیز برعکس/وارونه شده بود.

هنوز چند دقیقه‌ای به شروع وقت‌ِ رسمی باقی بود که به دفتر کار رسیدم. بعد از احوال‌پرسی با همکاران، نشستم و به صحبت‌های‌شان گوش می‌دادم: آن‌ها در باره‌ای مدیران بزرگی کشور حرف می‌زدند: نام‌های ناآشنا و دست‌آورد‌های پر افتخار؛ نام‌ها و افتخارات که مرا حیرت‌زده می‌کرد؛ گویی چنین اسم‌های را ابداً نشنیده‌ام، و انگار در جایی بوده‌ام که ثبت چنین افتخارات حتا رویایی بیش نبود.

از همکارِ بغل‌دستی‌ام پرسیدم: «فلان وزیر چی شد؟ آن وکیل چی؟ آیا در مورد آن مدیر هم چیزی می‌دانی؟» همکارم طوری بُهت‌زده به من نگاه کرد، گویا من اولین مرده‌ای‌ام که زنده شده و با او هم‌کلام‌شده است. او ادامه داد «رفیق! فکر کنم تو خوابی. تو در مورد سال‌های پیش گپ می‌زنی؛ سال‌های تاریکی و ظلمت – آن سال‌ها دیگه تمام شد، نظام تغییر کرد، شایسته‌سالاری نسبتی حکم فرما شد. حالا با خطای خیلی کم، هرکس در مقامی کار می‌کند که شایستگی‌اش را دارد. هرچند به کسانی که نام بردی فُرصت داده شد، جز معدودی، نتوانستند خود را با سیستم جدید سازگار بیابند. از این رو، از سیستم خارج شد.» داشتم با خود فکر می‌کردم که همکارم راست می‌گوید: «کسی که یک عمر در لجن زندگی کرده‌است، زندگی شرافت‌مندانه را بیماری می‌بیند، نمی‌تواند زندگی عزت‌مند داشته باشد و توانایی کار در یک سیستم بدون فساد را ندارد».


با خود می‌اندیشیدم: چی سعادتی، چی تغییر مثبت و بزرگی – در چنین مملکتی، این همه خوشبختی را فقط می‌توان در خواب دید. در این‌حال، ناگهان دروازه‌ای دفتر باز شد، انسانی با لباس مرتب و چهره بشاش و لبخندِ امیدوارکننده وارد شد، با کارمندان دست داد، خواست با من دست دهد، برخیستم – برخیستم و بیدار شدم دیدم ساعت ۲:۱۴ دقیقه شب است و من این همه خوشبختی را در یک رویا دیدم.

ثانیه‌های بعد که ذهنم به کار آمد، متوجه شدم که او راست می‌گفت – بله. من در خواب بودم. وگرنه من کجا مسواک زدن روزانه‌ای دندان‌ها کجا؛ شِلف منظم و مرتب کجا و خواندنِ روزنامه‌های مهم و معتبر صبحانه – آن هم مرتبط با کار و توسعه‌ای مهارت فردی‌ام کجا؛ این شهر با آن سرزندگی کجا و آن چهره‌های درخشان با حس هم‌دلی و کمک کجا؛ آن‌تایم بودنِ کجا و سایشته‌سالاری نسبتی کجا! بِرار! این همه همه خواب و خیال است و بس!

فیلم رستگاری در شاوشنگ را حتماً دیده‌اید؛ فیلم جذاب و سراسر درس و اندرز. بروس به نکته‌ای جالبی اشاره می کند:

من متعلق به اینجا – به زندان – هستم؛ یک عمر در اینجا زندگی کردم. من صرفاً در اینجا آدم مهم هستم، آن بیرون نمی‌توانم دوام بیاورم.

یکی از اساتید ما در پوهنتون/دانشگاه می‌گفت: مراحل ساختن افغانستان آباد از این قرار است: ۱. همه‌چیز در داخل این مرزها سوازنده شود؛ ۲. صد سال به حالت خاگستر بماند؛ ۳. تمام خاگستر باخاکی از جایی دیگر تبدیل شود؛ و ۴. نسل جدید پرورش داده شود – فرار از باتلاق سیستم‌های فاسد اینچنینی این‌گونه است. به‌راستی که حرف عمیقی می‌گفت.

نوشته مرتبطاگر بفهمی که سیستم چگونه کار می‌کند؛ درسی از فیلم رستگاری در شاوشنگ در «در امتداد لحظه‌ها

6
0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *