کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند

زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه.

ایجاد فضایی خالی برای یادگیری

معلم با چهره‌ای خندان و روحیه‌ای سرشار از انرژی وارد صنف درسی شد. او دو گلاس/لیوان با خود داشت؛ یک گلاس تا نیمه از آب و گلاس دیگر لبریز از آب.

وی تجربه جدیدی آموخته بود و از رفتارش معلوم بود می‌خواهد هرچه زودتر آنرا به شاگردانش منتقل کند – این سعادت برزگی‌ست: داشتن کسانی که به آموخته‌های جدیدت گوش فرادهد.
معلم بعد از احوال‌پرسیِ کوتاه، گلاس نیمه از آب و لبزیر از آب را در دست گرفت و سوالش را چنین مطرح کرد:

«دوستان خوبم! کدام‌ یکی از گلاس‌ها گنجایش آب بیشتر دارد؟»
همه یک‌صدا پاسخ دادند: «گلاس نیمه از آب!»

معلم، در حالی که گلاس‌ها در دستانش بود، قد‌م‌هایی آهسته را پیش روی جلوترین صفِ دانش‌آموزان برمی‌داشت؛ از چهره‌اش هویدا بود که در ژرفای بی‌انتهایی اندیشیدن فرو رفته است. ناگهان سکوتی که همه‌جا حکمفرما بود با صدایی او شکست:

«من، شباهت نزدیکی میان مغزهای مان و این گلاس‌ها می‌بینم؛ همانند این گلاس‌ها، مغزهای افراد مختلف تا قسمت‌های متفاوت پر است: تعدادی از نیمه‌ کمتر، عده‌ای تا نیمه و برای بسیاری از نیمه به بالا.»

او صدایش را بالا برد و ادامه داد:

«نه اینکه واقعا تا این حد پر باشد، نه! ما می‌پنداریم که پر است؛ نظر به محدودیت میزان عمر و کمبود امکاناتی که نسل بشر تاحال با آن مواجه است، ظرفیت واقعی مغز ما بی‌انتهاست. اما ما فرض می‌کنیم پر است.»

معلم داشت افتخار می‌کرد که «توهم دانایی» را می‌تواند با چنین مثال ساده‌ای خودساخته تشریخ کند. او با تکرار قسمتی از حرف‌اش ادامه‌ی صحبت‌هایش را چنین پی‌گرفت: میزان واقعی مغزِ ما بی‌انتهاست؛ اما ما فرض می‌کنیم برخی از بخش‌هایش پر است و لااقل نیاز به محتوای دیگر نیست.

اندکی نگذشت که شاگردان خود را در سکوت دوباره و معلم را در ژرف‌اندیشی مجدد یافتند. معلم تازه به این نکته پی برده و متوجه شده بود که در این زمینه‌ای خاص، «فرض کردن» و «باور کردن» عین نتیجه را به همراه دارد: کسانی که فرض کردند که دانشِ‌شان در زمینه‌ای تکمیل شده و کسانی که واقعا به این باور رسیده بوده‌اند، در نهایت به عین سرونوشت دچار شدند – توقف روند کسب دانش و عقب ماندن از قافله‌ای پیشرفت به‌سوی متعالی شدن.

با اینکه، تجربه انجام شده توسط معلم – مثل این نوشته – پراکنده بود؛ زیرا او در میانه‌ای صحبت کردنش بارها به فکر می‌رفت و نکته‌ای جدیدی را کشف می‌کرد. با آن هم، جمله‌ای آخرش آموزنده بود: «نسل بشر، حتا در یک زمینه‌ای خاص، هیچ وقت به دانش مطلق و کامل نمی‌رسد. بسیاری مواقع دانایی ما، واقعا دانایی نیست؛ بلکه توهم دانایی‌ست» او به شاگردانش توصیه کرد که سعی کنند تا این نوع فرضیات بی‌اساس را دور ریخته و دانش قدیمی‌ای منسوخ‌شده‌شان را آپدیت کنند و در صورت نیاز دفنِ‌شان کنند.

یکی دیگر از اندرزهای معلم به شاگردانش این بود که  همیشه در حال ایجاد خلا برای دانش جدید باشند – آبی اضافه تمایلی رفتن به داخل پر را ندارد.

ایجاد فضایی خالی برای یادگیری

حرف معلم درست بود: فرضیات ما مبنی بر اینکه ما در زمینه‌ای مورد نظر مان خیلی می‌فهمیم، چندان قابل اطمینان  نیست و مهمتر از این، به زیان ما نیز هست. در واقع، این نوع فرضیات قوی‌ترین تولیدکننده‌های اصطکاک در مسیر شگوفایی و ترقیِ ما است.

اگر دقیق‌تر و گسترده‌تر بنگریم: تلاش به‌منظور ایجاد فضایی خالی برای یادگیری‌ست که آینده‌ای متفاوت را برای انسان‌هایی با شرایط و موقعیت یکسان امروز رقم می‌زند. با توجه به این گفته، شاید کشفی اینکه در یک بخش خاص، من تا چی اندازه نمی‌دانم، افتخار ارزشمندتری نسبت به اینکه من در آن بخش چقدر زیاد می‌دانم، باشد.

آیا فقط درک این خلاها معجزه کننده است و همه‌چیز، همانند آینده‌ای روشن، بستگی به این کشف دارد؟ سعی‌ام بر این است که در نوشته‌ای دیگر برای گشتن به دنبال پاسخ این سوال اندکی فضایی مشترکی برای اندیشیدن ایجاد کنیم.

11
0

یک کامنت برای “کشف خلاهایی که آینده‌ای ما را متفاوت‌تر می‌سازند”

  1. با خواندن این نوشته، یاد حرف سقراط افتادم.
    سقراط که از بنیان گذاران فلسفه غرب و اندیشمند برجسته دوران خود (۴۶۷ق م) بود، بر این عقیده بود که: “من میدانم که چقدر دانایی ام کم است.”
    در واقع هیچ کس نمیتواند مدعی شود که دانش وی در حوزه‌ای تکمیل شده است.

    3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *