اعتیاد دیجیتال؛ وقتی‌های که صرفاً مصروفیم!

زمان تخمینی مطالعه: ۷ دقیقه.

۵ عصر بود. بسیار وقت بود که باهم سینما نرفته بودیم. دوستم بدون اینکه از من بپرسد که آیا مصروفیتی دیگری دارم یا خیر، خواست با او – برای تماشای فیلم مورد علاقه‌اش – برویم. قبول کردم.

رسیدیم. مسئولین دمِ دروازه، بدون حتا تمایل به اجازه گرفتن، بدن ما گشتند؛ مبادا به قصد انتحاری نیامده باشیم. اینجا کابل است. هیچ‌کس بدون تلاشی نمی‌تواند وارد سینما که چه؛ وارد مکان‌های عمومی شوند. از اینرو اجازه گرفتنِ قبل از تلاشی و معذرت‌خواهیِ بعد از آن، برای آنها از لحاظ زمانی چندان مقرون‌به‌‌صرفه نبود. تلاشی شدیم و رفتیم داخل.

از آنجایی که سالن تاریک بود، معلوم بود که دقیقه‌ی بیش تا شروع فیلم نمانده است. بوی ناخوشایندی به هوا می‌پیچید. با روشن شدن پروجکتور، مسیر حرکت نور تا برخورد به پرده‌ی سینما، مملو از دودی غلیظی بود که آرام و سرگردان به جهت‌های نامعلوم حرکت می‌کرد. فیلم شروع شد.

باهم به تماشای فیلم نشستیم. هرچند افراد تازه‌وارد سبب می‌شد حواس ما پرت شود و لذت تماشای فیلم را کاهش دهد. از آنجایی که دیر رسیدن جز لاینفک فرهنگ ما شده، هر انتقادی در این مورد ناشنیده گرفته می‌شود. ما نیز، از هر انتقادی صرف‌نظر کردیم.

مزاحمت‌های مکرر کسانی که تازه به جمع تماشاگران می‌پیوستند، بوی ناخوشایند ناشی از دود کردن محصولات تنباکو، پِچ‌پِچ پیوسته اشخاص بغل‌دستی/پهلو‌فیل ما، همه تا حدی قابل تحمل بود. تا اینکه تمرکز من روی تماشای فیلم توسط دوستم به‌هم ریخت؛ او از من پرسید، چرا آخرین پُست فیس‌بوکش با اینکه با عکسی زیبای مزین شده، کمترین لایک را گرفته است. جواب کوتاهی دادم.

این جواب بیشتر از اینکه جواب سوال او باشد، حرفی برای عدم تمایل من به ادامه‌ی صحبت کردن در وسط تماشای فیلم بود. دوستم توجهی نکرد و همچنان به پرسش‌هایش ادامه داد. من هم مانند کسی با فرستادن مکرر علامت لایک می‌خواهد چَتی را به اتمام برساند، پاسخ‌های کوتاه می‌دادم. فیلم ادامه داشت و سوال‌های دوستم نیز.

مدتی بعد فیلم تمام شده بود. آرام و پیوسته داشتیم به سمت خانه  قدم می‌زدیم. نزدیک خانه رسیدیم. دوستم از من تشکر کرد که دعوت او را پذیرفته‌ام. من هم از اینکه دعوت‌شده بودم اظهار امتنان کردم. از هم جدا شدیم و هر یک رفتیم به خانه‌های مان.

می‌دانستم مدتی زیادی گذشته که وبلاگ آپدیت نشده بود. اینکه چرا؟؛ نمی‌دانستم. شاید دلایلی مختلفی داشت که اکثریتِ‌شان دلیل نه، بلکه بهانه بود؛ بگذریم.

دنبال ایده‌ی بودم تا بتوانم پُست تازه‌ی به وبلاگ اضافه کنم. تجربه‌ی امروز‌ِمان خوراک نسبتاََ مناسبی بود. به نوشتن شروع کردم.

اعتیاد دیجیتال

بله. هر نوشته در هر وبلاگ کم‌و‌بیش تاثیرپذیرفته از دانش قبلی نویسنده، سلیقه و نظر شخصیِ اوست. می‌دانستم نوشته‌های این وبلاگ، از جمله این نوشته، نیز از این قاعده مثتثنی نیست. من داشتم برداشتم را از تجربه‌ی امروزمان که دوستم نیز جزء آن بود می‌نوشتم؛ تحلیل می‌کردم و نتیجه‌گیری. به صورت واضح‌تر داشتم رفتار دوستم را که منجر شد از تماشای فیلم کمتر لذت ببرم، نقد می‌کردم – (نقد با بار معنای منفی). حین نوشتن کم کم پی بردم که وضعیت خودم نیز چندان تعریفی ندارد. مکثی کردم.

برگشتم به ۳۵ دقیقه‌ی که فکر می‌کردم مصروف نوشتن هستم. دیدم در این فاصله زمانی چندین بار تلگرام را باز کرده‌ام؛ چندین مرتبه فیس‌بوک را چک نموده‌ام و دفعاتی هم سری به مسنجر فیس‌بوک زده‌ام. متوجه شدم من به‌طرزی رقت‌باری نسبت به دوستم معتاد این ابزارهای به ظاهر مهم و در بسیاری مواردی به‌دردنخور هستم. دیدم دوستم را از روی رفتارها و ویژگی‌های نقد می‌کنم که خودم معتاد آنها هستم. فکر کنم ما یاد گرفتیم تا آن بیرون را بهتر ببینیم و خود را نه؛ برخی اوقات عمداََ این کار را می‌کنیم و در بسیاری مواقع از روی ناتوانی دید و بینش. برای ارزیابی بهتر برگشتم به گذشته دورتر.

بسیار موارد یادم آمد که در مهمانی سرم به موبایلم بوده. یادم آمد که در این اواخر تقریبا هیچ گفتگوی «دو نفره» نداشته بودم، زیرا مدام موبایل به عنوان شخص سوم حضور داشته است. دیدم بخشی قابل توجه از لذت‌های تفریحات من قربانی استفاده از این ابزار شده است. در دورهمی‌ها/میله‌های دوستانه: صحبت‌های جذاب جایش را به موبایل داده. مطالعه با چِک کردن نوتیفیکشن‌ها مخلوط شده. در واقع موبایل هرجا حضور دارد. این ابزار به‌صورت عجیبی برما مسلط شده. غرق شدن در گذشته داشت غم‌انگیز می‌شد.

اعتیاد دیجیتال

در این لحظه به یاد کسی افتادم که روزی گپی جالبی گفته بود؛ سخنی در مورد ملتی‌تسکینگ. او می‌دانست – لااقل در آن زمان – من به حرف‌هایش جز سرتکان‌دادن از روی اجبار هیچ اهمیتی نمی‌دادم. حرف او چنین پیامی داشت:
وی، احتمالا می‌دانست روزی گفته‌اش برایم مفید واقع خواهد شد. آن روز را به‌یاد می‌آوردم و ارزش حرف آن شخص را. داشتم حرف او را با عمق بیشتر متوجه می‌شدم: ملتی‌تسکینگ یا انجام چندین کار به‌صورت همزمان، برخلاف باور اکثرت ما، به جای نتیجه‌ی بهتر، محصول کار ما  را بی‌کیفیت‌تر کرده و منابع ما بیشتر می‌سوزاند. اما چیزی که امروز در رفتار دوستم دیدم و خودم بارها نیز چنین تجاربی داشته‌ام هرچه بود، ملتی‌تسکینگ نبود. چیزی بود متفاوت‌تر.

وقتی حرفی از «انجام چندین کار به‌صورت همزمان» می‌شود، معمولا اینطور برداشت می‌شود که آن چند کار، کارهای مفیدی هستند. کسی که هنگام مطالعه به‌صورت پیوسته نوتیفیکیشن‌های اینستاگرام را بررسی می‌کند، درگیر ملتی‌تسکینگ با توضیح بالا نیست. او نه مطالعه می‌کند و نه در اینستاگرام حضور دارد. او هیچ کاری نمی‌کند و شاید بتوان گفت که صرفاََ‌ مصروف است؛ همین. هچنان:

اعتیاد دیجیتال

بردگی کلمه‌ی ناخوشایند‌ی‌ست. اما باید این حقیقت تلخ را بپذیریم که اکثریت مردم، برده‌ای یک سری چیزهای‌ هست؛ عادتی، رفتاری، و …

کسی که در هنگام مطالعه نمی‌تواند قید فیس‌بوک و اینستاگرام را بزند، معلوم است که برده‌ای اینهاست. کسی که می‌داند غذا و نوشیدنی خاصی برای صحتمندی‌اش مضر است و همچنان به خوردن آن ادامه بدهد، برده است؛ برده‌ای شکم‌اش. کسی که می‌داند دیر رسیدن سر قرار ملاقات خوب نیست، با آنهم این کار را انجام داده و تکرار می‌کند، برده است؛ برده‌ی یک رفتار و عادت.

اگر کمی گسترده‌تر مشاهده کنیم، در واقع، تقریبا همه‌ی ما محکوم به برده بودن هستیم؛ این ناراحت‌کننده است. اما خبر خوشحال‌کننده و امیدبخش اینجاست که در صورت نداشتن تواناییِ فرار از این بند، می‌توان بردگـی والاتر و متعــالی‌تر را نیز برگـزید.

متاسفانه و بازهم متاسفانه این روزها بردگی ابزارهای دیجیتالی، از هر نوع بردگی‌ دیگر بیشتر و عمیق‌تر شده است؛ اما همه این‌طور نیست. بسیاری‌ها هستند که درک کردند، صرفاََ گشت‌وگذار در فیس‌بوک و اینستاگرام و هر جایی شبیه به این‌ها تنها بهترین تجربه‌ی بودن در فضای آنلاین برای لذت بردن نیست. فضای آنلاین نقطه‌ی بیش نیست در مقابل محیط اجتماعی و طبیعی به منظور لذت بردن و یاد گرفتن. همچنانی که فضای شبکه‌های اجتماعی در مقابل کل فضای آنلاین ذره‌ی بیش نیست.

روزی پدرکلانم به من می‌گفت: «پسرم! بسیاری از عوامل نابود‌کننده‌ی ما، آنهایی هستند که خود ما در درون مان پرورش می‌دهیم؛ چیزهای که به آن افتخار می‌کنیم» او راست می‌گفت. در پی این گفته، می‌توان افزود: استفاده از فیس‌بوک و شبکه‌های اجتماعی می‌تواند یک مزیت باشد و شاید هم برای معدودی یک افتخار. اما باید به‌ یاد داشته باشیم: کم نیستند افتخاراتی که افراط در آن ما را از دنیایی واقعی و هر آنچه واقعی‌اند دور کرده، به حاشیه رانده و در نهایت نابودمان کرده‌اند. بد نیست گه‌گاهی نیم نگاهی به افتخارات خود بیاندازیم و از خود بپرسیم آیا این یک افتخار است و یا عامل سوخت بی‌حاصل منابعِ مان، مسبب عقب‌ماندگی، بدبختی و در نتیجه نابودیِ ما؟!

بیشتر بخوانید: مطلب دیگری تحت عنوان «ما موجوداتِ با عملکردِ تک‌وظیفه‌ای هستیم یا چند وظیفه‌ای؛ کدامش به سود ما خواهد بود؟» مرتبط با «ملتی‌تسکینگ» نیز در وبلاگ منتشر شده است.

29
0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *