درباره اهمیت مرور دوباره؛ چرا بعضی مطالب را دو یا چندین بار مرور می‌کنم؟

اهمیت  مدیریت توجه
اوه! عجیب عکس‌های زیبایی داره!.. خارق‌العاده است.

یکی از شخصیت‌های فیلم رستگاری در شاوشنگ بُروکس است. هیئت منصفه‌ی مربوط، پس از ۶۰سال زندانْ  به او عفو مشروط می‌دهد. بعداً معلوم می‌شود که بروکس اصلاً نمی‌خواسته زندان را در بدل آزادی ترک کند. او برای ادامه محکومیتش حتا به روی یکی از بهترین دوستانش – که به خداحافظی‌اش رفته بود – چاقو می‌کشد. با این حال، اکنون او به‌اجبار رفته به دنیایی بیرون از زندان؛ جایی‌که به‌گفته‌ی خودش، به آنجا تعلق ندارد.

مدتی می‌گذرد. رِد، اندی، و رفقایش، نامه‌یی را دریافت می‌کند که نشان می‌دهد بروکس خودکشی کرده است. آنها در حیات زندان دورِهم به‌یاد بروکس باهم حرف می‌زنند. در این زمان، رِدْ – درحالی‌که به دیوارهای زندان اشاره دارد – به رفقایش چنین توضیح می‌دهد:

«این دیوارها از جهاتی عجیب‌اند؛ در نخست ازشان متنفری، به‌مرور برایت عادی می‌شوند و رفته‌رفته به آنها معتاد میشی. به‌این میگویند وابستگی!».

رِد به‌خوبی پی‌برده بود که انسان‌ها طوری آفریده شده تا در مسیر تغییرات تدریجی، حتا با دشوارترین شرایط نیز، عادت کند. شرایط دشوار شاید خود را از طریق یک زندگی خِفّت‌بار با هزاران سرافگندگی بازتاب دهد و یا آینه‌یی از تلاشِ خستگی ناپذیرِ فعلی، اما دارای آینده‌ی غرورآفرین باشد.

تغییرات تدریجی؛ عاملی‌ست که متوقف نمی‌شود و کارش را – چه در جهت مثبت و چه منفی – به‌درستی انجام می‌دهد. با این وجود، خبرِخوش اینجاست: «ماییم که به این عامل قدرتمند جهت می‌دهیم».

چندین مطلب وبلاگ در رابطه به تغییرات تدریجی نوشته‌شده است. هدفم از یادآوری مجدد آن در قالب این نقل‌قولی ارزشمندْ از فیلم رستگاری در شاوشنگ، صرفاً تأکید دوباره و توجه بیشتر روی این موضوعِ – به‌نظرم – بسیار مهم بود.  همان‌طوریکه از عنوان نوشته متوجه شدید، می‌خواستم بعد از این مقدمه‌ی کوتاه و شاید هم نامربوط، پاسخ مختصری دهم به این سوال که «چرا بعضی کتاب‌ها را چندین بار می‌خوانم و بعضی فیلم‌ها را بارها مشاهده می‌کنم؟».

کارزارِ جهت‌دهی کنجکاوی

هرکسی شاید به دلایلی فیلمی را مشاهده کند، کتابی بخواند و یا به تماشای نمایشنامه‌ای شرکت کند. تفریح و سرگرمی، توسعه فردی، اقناع حس کنجکاوی، کشف و فتح چیزهای تازه، و موارد مشابه می‌تواند در جمعِ این دلایل باشد.

برای من، کمتر پیش میآید تا فیلمی را بعد از مطالعه‌ی نقد آن تماشا کنم. با آن هم در اندک مواردی است که چنین اتفاق می‌افتد؛ از جمله: فصل اول سریال وست‌ورلد و فیلم رستگاری در شاوشنگ در این مجموعه قرار دارد.

سالِ پار، دوستی مشاهده‌ی فیلم رستگاری در شاوشنگ را، به‌دلیل سرشار بودن آن از نکات عمیق و آموزنده، به من پیشنهاد کرد. با اینکه، در اینترنت نتوانستم نقد جامعِ از آن پیدا کنم، تماشای آنرا آغاز کردم.

در لحظات نخست فیلم، سعی داشتم تمام تمرکزم را روی نکات آموزنده و پیام‌های سودمندِ آن قرار دهم. اما کم کم تمرکز روی نکات آموزنده داشت جایگاه‌اش را به خط داستانی فیلم – اینکه دیگه چی اتفاقی خواهد افتاد، می‌سپرد. اندکی گذشت، دیدم که دیگر عقل در گرو حس کنجکاوی است، و حس کنجکاوی مثل یک ماهی مرده در جریان خط داستانی فیلم گیر افتاده است.

بدیهی است که کنجکاوی یکی از صفات متمایز ما انسان‌هاست. برای یک دانشمندِ کارکردهْ اقناعِ حس کنجاوی شاید با درک و فهمِ متون یک کتاب ممکن شود. اما دوران بچگی من – و شاید همه‌ی ما – چیزی متفاوتی را به‌یادمان می‌آورد. آن‌روزها یکی از هیجانات روزِ اول سال تعلیمی/تحصیلی مرورِ هرچه زودترِ تصاویر کتاب‌های بود که به ما می‌داند؛ توجه به متن‌ها برای ما هیچ ارزشی نداشت.

به‌مرور که بزرگ می‌شویم، کنترل ویژگی کنجاوی‌ما رفته‌رفته از دست احساسات به دستِ منطق و عقل و در مسیر تجزیه و تحلیل می‌افتد. اما هیچ‌یکی‌ از این دو کنترل‌گر، به کنترل‌گر مطلق تبدیل نمی‌شوند.

آن روز، مشادهده‌ی فیلم نامبرده تمام شد. از آنجایی که یکی از ویژگی‌های ما انسان‌های خردمند، انداختن تقصیر به دوش دیگران است، داشتم باخود فکر می‌کردم که دوستم حتماً به من دروغ گفته و این فیلم چندان هم نکات آموزنده نداشته‌است. به هر حال، مدتی – شاید هفته‌ها – گذشت،‌ بنا به دلیلی که فعلاً یادم نیست، مشاهده‌ی فیلم را دوباره شروع کردم.

این بار قضیه فرق می‌کرد

حالا، من وقایع تایم‌لاین فیلم را از قبل می‌دانستم و در باتلاق «ثانیه‌یی بعدی فیلم چی اتفاقی خواهد افتاد» نمی‌افتادم. از اینرو، فیلم به‌طرزِ شگفت‌انگیزی آموزنده می‌نمود؛ سرشار از دیالوگ‌های عمیق، با مصداق‌های در زندگی روزمزه. یکی از این دیالوگ‌ها، در گفتگوی بین رِد و اندی شکل می‌گیرد، که در آن اندی توضیح می‌دهد: «اگر بفهمی که سیستم چگونه کار می‌کند، حتا می‌توانی یک آدم خلق کنی»؛ نکته‌ی عمیقی دیگر، نقل قولی بود که در پاراگراف سوم این نوشته از آن یادآوری شد: وابستگی. و چندین دیالوگ دیگر که کم کم در نوشته‌های آتی وبلاگ از آنها یادآوری خواهیم کرد.

این دیالوگ‌ها ارزشمند و آموزدنده است؛ اما نکته‌ی قابل توجه اینجاست که من بسیاری از این دیالوگ‌ها را در مرتبه‌ی دومِ مشاهده‌ی فیلم متوجه شدم و حالا اینطور فکر می‌کنم که شاید دلیل‌اش نبودن بندِ «دیگه چی خواهد شد» و آزاد شدن از زنجیر «خط داستانی» فیلم بوده باشد.

گیر افتادن در دامِ «دیگه چی اتفاقی خواهد افتاد» نه‌تنها در هنگام مشاهده فیلم،‌ حتا در هنگام خواندن نوشته‌ی در سطح وب، مطالعه‌ی کتابی و گوش‌ دادن به فایل صوتی‌ای به منظور یادگیری نیز وجود دارد.

تحمیل هزینه دو برابر

در دنیایی که سرمایه و توجهی هنگفتی روی افزایش سرعتِ بدون اُفت کیفیت هزینه می‌شود، و موازی با آن، انسان‌های هم به‌شدت در حال تلاش برای افزایش مهارت تندخوانی‌شان است؛ در جهانی که می‌گویند: مهمترین سرمایه زمان است، شاید زیاد منطقی نباشد که توصیه کنیم تا همه‌چیز را دوبار یا چند بار بخوانیم، و یا مجدداً مشاهده کنیم.

با آن هم،‌ حقیقت این است که همه‌ی انسان‌ها در برخی از صفات مشترک است. همانطوریکه والتر میشل – که واژه‌ی خودمهاری با نام او عجین است – اعتراف می‌کند که نمی‌تواند سریع غذا نخورد و حتا در رسمی ترین مهمانی‌ها نیز غذایش را نسبت به دیگران زودتر تمام می‌کند (+)، بعضی اوقات ما هم تمرکز و توجه خویش را در جهت از پیش تعریف‌شده از دست می‌دهیم و قطار توجه ما از راه بی راه می‌شود – این ناراحت‌کننده است، اما چیزی است که وجود دارد. برای برآمدن از این مشکل در این زمینه‌ی خاص، دو راه بیشتر به نظر نمی‌رسد:

۱. به شیوه‌یی که از آن یاد شد عمل کنیم: در مرتبه اول، بدون اینکه به‌دنبال استعاره و تشبیه، دیالوگ‌های ارزشمند و نکات آموزنده باشیم، فیلم را – با در اختیار قراردن دادنِ توجه خود به دستِ خط داستانی – با خیال راحت مشاهده کنیم. وقتی‌که فیلم تمام شد، دوباره شروع کنیم و در مسیر رسیدن به هدف مورد نظرِمان قدم به قدم پیش برویم. در مورد کتاب‌ها هم همین‌طور.

۲. از ابزار و تکنیک‌های استفاده کنیم که کمک می‌کند تا افسار توجه ما در دست عقل و در راهِ هدفی از پیش تعیین‌شده باشد – مثلا: ابزار یاد‌داشت‌برداری.

همانطوریکه داشتن اصالت در نخست دشوار است و عایدی کمتری دارد برای ما (+،+)، اجرایی کردن روش دوم نیز گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. اما در بلند مدت هیچ‌کس از اینکه بتواند توجه‌اش را مطابق به میل‌اش مدیریت کند، ناراحت نخواهد بود. تغییرات تدریجی قدرتمند است. زمان می‌برد،‌ اما همه‌چیز ممکن است.

—–

پی‌نوشت (مؤقت): دو مطلب کناری وبلاگ (سمتِ چپ، بالا) مطالبی است که در این هفته‌ی اخیر خوانده‌ام. تصمیم دارم آنچه را که در سطح وب می‌خوانم،‌ اگر مفید یافتم،‌ در این ناحیه اشاره‌یی به آنها داشته باشم. این بخش در روزهای جفت هفته آپدیت می‌شود و همیشه می‌توانید با کلیک کردن روی منبع آن – در انتهای هر نوشته – به مطلب کامل دسترسی پیدا کنید.

نوشته‌های مرتبط: ۱. مرتبط با پاراگراف نخست این نوشته – «قدرتِ بی‌انتهایی تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم، در «پژواک زندگی» و «من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم» در «اندکی تأمل»؛ و ۲. مرتبط با فیلم رستگاری در شاوشنگ: «اگر بفهمی که سیستم چگونه کار می‌کند» در «پژواک زندگی». اگر فرصتی برای‌تان بود مطالعه فرمائید.

کارمندان رایگان، وفادار و در عین حال مضطرب شرکت‌های بامر

نکته: اگر از شبکه‌های اجتماعی به شکل معتادگونه استفاده نمی‌کنید، خواندن این مطلب توصیه نمی‌شود.

فردی که در حال ترک سیگار است، همراه داشتنِ سیگار چندان به‌نفع‌اش نیست. برای کسی که رژیم گرفته معمولاً توصیه‌ می‌شود تا می‌تواند از نگهداری غذای آماده در یخچال خانگی پرهیز کند. شخصی که می‌خواهد از شبکه‌های اجتماعی، مثل فیس‌بوک و اینستاگرام،‌ کمتر استفاده کند، به‌سودش خواهد بود تا آیکن‌های این اپلیکیشن‌ها را – لااقل – از هوم‌اسکرین موبایل‌ش حذف نماید. برمی‌گریم به این موضوع، حالا اجازه دهید برویم به مطلب اصلی:

از دهه‌های قبل تا حالا، طرح‌های هنری زیادی دیدیم و می‌بینیم که در آن اعتیاد به تلویزیون مورد تقبیح قرار گرفته است و نیز در این اواخر به انبوهی از آرت‌ورک‌های بر‌می‌خورم که نشان می‌دهند چگونه افسار بسیاری از انسان‌های مدرن در دست شبکه‌های اجتماعی‌اند. شاید با کمی  تردید بتوان گفت: بیشتر مردمِ جامعه‌ی رمان‌خوان قبل از دوران تلویزیون و اینترنتْ به این دلیل کتاب می‌خواندند تا اوقات فراغت‌شان را پُر کنند، نه اینکه هدفِ اصلی‌شان از کتابخوانیْ کسب دانش و خلق ارزش بوده باشند.

ادامه خواندن “کارمندان رایگان، وفادار و در عین حال مضطرب شرکت‌های بامر”

شاخص‌های ارزش‌دهی محتوا؛ نکته‌ای درباره متادیتای گمراه‌کننده

اگر کلمات دیتا و مِتادییا برای‌تان ناآشناست، توصیه می‌شود پیش از آغاز به مطالعه این نوشته، مقاله مرتبطْ تحت عنوان «دیتا و متادیتا؛ دو بازیگر اصلی از بازیگران عصر دیجیتال» را مطالعه فرمایید – زمان تخمینی مطالعه: ۳ دقیقه.

در واپسین وهله‌ها، گویی تمام احساسات خاموش می‌شود؛ گوش‌ها هیچ صدای بیرونی را نمی‌شوند؛ چشم‌ها فقط به آنچه مقابل‌شان هستْ خیره می‌مانند؛ ذهن مطلقاً در اختیار داستان و روایت است؛ و در یک کلام تمام توجه متمرکز بر سوژه است. این تجربه را شاید در دیدن یک فیلم، خواندن یک کتاب،‌ گوش دادن به  یک سخنرانی و موارد مشابه تجربه کرده باشید.

ادامه خواندن “شاخص‌های ارزش‌دهی محتوا؛ نکته‌ای درباره متادیتای گمراه‌کننده”

قدرتِ بی‌انتهایی تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم

رویا هستم؛ یک یتیمم.

زمانی که هشت سالم بود آن‌قدر پول گدایی کرده بودم که بتوانم اولین سطل صدفم را بخرم. آن سطل را فروختم و آنقدر پول کسب کردم که بتوانم دو تا سطل بخرم. مدتی طول کشید، اما توانستم به‌اندازه‌ی کافی پول جمع کنم تا برای خودم یک گاری صدف بخرم.

حالا هر روز صبح راه خودم را در کوچه‌ها میروم. از بین ماهی فروش‌ها رد می‌شوم، از بین نانواها. معمولاً سارا را می‌بینم؛ اولین مشتری روزمْ که داره میره به سمت خانه‌ش. بعد از خرید و هنگام خداحافظی، او درحالی‌که لبخند بر لب داره، شانه‌ام را می‌فشاره و با این کارش حس دوست‌داشته شدن را به من می‌بخشه؛ حس ارزشمند بودن را – حسی که انرژی و انگیزه‌یِ کار در کل روز را به من می‌دهد.

ادامه خواندن “قدرتِ بی‌انتهایی تغییراتِ تدریجی: حالا احساس آزادی دارم”

داریم به کجا می‌رویم؟!

هیچ‌کس دوست ندارد با وجود باخبری از امکانات و لذت‌های موجود در «هفت شهرِ عشق»، «اندر خمِ یک کوچه» گیر بماند. اما در دورانی که همه آهنگ سفر به هفت شهر عشق را دارند و حجم ترافیک بسیار بالاست؛ برای فتحِ پیروزمندانه‌ی هفت شهر، لااقل ضرورت به دو چیز مهم است:

ادامه خواندن “داریم به کجا می‌رویم؟!”