حالا احساس آزادی دارم؛ نکته‌ای در مورد تغییرات تدریجی

رویا هستم؛ یک یتیمم.

زمانی که هشت سالم بود آن‌قدر پول گدایی کرده بودم که بتوانم اولین سطل صدفم را بخرم. آن سطل را فروختم و آنقدر پول کسب کردم که بتوانم دو تا سطل بخرم. مدتی طول کشید، اما توانستم به‌اندازه‌ی کافی پول جمع کنم تا برای خودم یک گاری صدف بخرم.

حالا هر روز صبح راه خودم را در کوچه‌ها میروم. از بین ماهی فروش‌ها رد می‌شوم، از بین نانواها. معمولاً سارا را می‌بینم؛ اولین مشتری روزمْ که داره میره به سمت خانه‌ش. بعد از خرید و هنگام خداحافظی، او درحالی‌که لبخند بر لب داره، شانه‌ام را می‌فشاره و با این کارش حس دوست‌داشته شدن را به من می‌بخشه؛ حس ارزشمند بودن را – حسی که انرژی و انگیزه‌یِ کار در کل روز را به من می‌دهد.

حالا، فکر می‌کنم به‌اندازه‌ی پول جمع کرده‌ام تا بتوانم کسب‌وکارم را با راه‌اندازی یک دُکّان/مغازه ادامه دهم. من عاشق پیشرفت تدریجی‌ام و

برای فتح قله‌های موفقیت بیشتر، دوست دارم کارم را همین‌طور ادامه بدم. (تغییرات تدریجی)

رحمت هستم؛ تازه ترک اعتیاد کردم.

زمانی‌که ۱۴سالم بود، موبایل نوکیا، مدل ۱۲۰۸ام را به قیمت ۱۵۰۰؋ (۲۳$ وقت) خریدم. یکی از سرگرمی‌های من تماس گرفتن به شماره‌ی بود که شبکه‌ مخابرات ام‌تی‌ان از طریق آن خدماتش را معرفی می‌کرد. از این طریق با سرویس جی‌پی‌آر‌اِس آشنا شدم. اندکی بعد موبایل سونی اکسپریا اکس۸ خریدم. حالا می‌توانستم از خدماتِ موصوف استفاده کنم.

رفته‌رفته خدمات جی‌پی‌آر‌اس جایگایش به به نسل‌های بعدی؛ یعنی: ۳جی و ۴جی داد و این تغییرات تجربه‌ی استفاده از اینترنت را ساده و سریع‌تر می‌کرد. به مرور شیفته‌ی اینترنت شدم. طول کشید اما چندی پیش خود را غرقِ در فیس‌بوک یافتم. حالا که می‌بینم، شاید شیفته‌ی اینترنت نه؛ بلکه «معتاد فیس‌بوک» عبارتِ بهترِ برای تعریف وضعیت من بوده است.

اگر توصیه‌ی دوستانم – که نامِ تعدادِشان اینجاست – نبود، بعید می‌دانم از حال و روز خود خبردار می‌شدم. در پی این توصیه‌ها، کارم با نصب کردن  اپلیکیشنی اَپ‌بِلاک شروع شد. حالا مجبور بودم از فیس‌بوک بیشتر از ۵ مرتبه در روز استفاده نکنم. به مرور، روند استفاده از فیس‌بوک به یک مرتبه کاهش یافت. این کار طول کشید اما همین هفته‌ی پیش اکانت اصلی فیس‌بوکم را حذف کردم. در واقع، من تازه ترک اعتیاد کردم و

حالا احساس آزادی دارم! (تغییرات تدریجی)

دو دوست هستیم؛ برایان و جو.

سال ۲۰۰۸ بود؛ ما هم بیکار. تصمیم گرفتیم اتاق زیرشیروانی خانه‌ی‌مان را، که با تُشک‌های بادی مجهز بود، تبدیل کنیم به مسافرخانه. خوب. برای اینکه به مسافران حس اقامتگاهِ رسمی القا شود، صبحانه‌ی خانگی را نیز به اقامتگاه کوچک‌مان اضافه کردیم.

برای جذب مشتری، ثبت یک وبسایتِ ساده را برگزیدیم. مدتی گذشت و ما از این طریق موفق به جذب سه مشتری شدیم. راستش ثبت اولین درآمد از یک کسب و کار نوپا احساس عجیبی به آدم می‌دهد. ما خوشحال بودیم، کار ما داشت جواب می‌داد.

از یکی دوستانِ‌مان، که در حوزه آی‌تی تخصص داشت، دعوت کردیم تا وبسایتِ ما را توسعه دهد. این کار بخشی از زیرساخت لازم برای پیشرفتِ کسب و کار ما را به خوبی تأمین می‌کرد. ما شجاعانه تلاش کردیم و قدم‌به‌قدم با پشتکار هوشمندانه کسب و کارِمان را توسعه دادیم.

می‌دانید که، اقامتگاه ما در نخست مجهز به تشک‌های بادی (AirBeds) بود و دارای یک صبحانه‌ی (Breakfast) خانگی. از اینرو، نام آن را گذاشتیم (AirBed & Breakfast) به اختصار Airbnb. طول کشید، اما این اقامتگاهِ کوچکِ ما تبدیل به شرکتی شد که حالا با سرمایه‌ی نزدیک به ۳میلیاد دالر، حدود ۵میلیون اقامتگاه در بیش ۸۱هزار شهر و ۱۹۱ کشور دارد. (+) در واقع،

با این‌کار، ما داریم به میلیون‌ها انسان در سرارِ جهان خدمت‌رسانی می‌کنیم و نیز میلیون‌ها انسان دیگرْ از این طریق صاحب درآمد شدند. (تغییرات تدریجی)

بعد از خواندن این سه داستان، شاید لازم نباشد تا به خود، در مورد قدرتِ شگفت‌انگیز تغییرات تدریجی یادآوری کنیم. تغییراتی که می‌تواند ما را جای رساند که مَلَک راه ندارد و نیز از ما زباله‌ی بسازد که ارزش بازیافت را هم نداشته باشد. البته در این میان حق انتخاب با ماست؛ حالا و همیشه!

داریم به کجا می‌رویم؟!


هیچ‌کس دوست ندارد با وجود باخبری از امکانات و لذت‌های موجود در «هفت شهرِ عشق»، «اندر خمِ یک کوچه» گیر بماند. اما در دورانی که همه آهنگ سفر به هفت شهر عشق را دارند و حجم ترافیک بسیار بالاست؛ برای فتحِ پیروزمندانه‌ی هفت شهر، لااقل ضرورت به دو چیز مهم است:

گنج قارون از نوع جدید آن، در کنار شوق و پشتکار فرهاد.

منظورم از نوع جدید گنج قارون، مجموعه‌ی از ابزارهای لازم برای زندگی و سفر، کشف و فتح در دنیای امروز است؛ که دانش و آگاهی بخش بزرگ، پول و دارایی بخش کوچک، البته در مواردی مهم، آن‌است. شوق و پشتکار، از نوع فرهاد، لازمه‌ی دیگری‌ست که برای بقایش از این گنجینه استفاده کرده و بزرگ شدن آن نیز کمک می‌کند؛ مثل یک تجارت دو طرف سود. ادامه خواندن “داریم به کجا می‌رویم؟!”

«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»

۲۵ سال پیش در چنین روزی، داشتم از شادی منفجر می‌شدم. اولین روزی کاری من بود و به خود می‌بالیدم که در این تاریکی بی‌انتها توانستم راهی را پیدا کرده و در پی آن در اداره‌ی دولتی‌ای صاحب شغل شوم. آن روزها این افتخاری بزرگی بود برای من.

صبح از خواب بر می‌خاستم. بعد از صرف صبحانه، دندان‌های خود را مسواک نموده و ظاهر خود را متناسب به محیط کار آماده می‌کردم. ساعت ۷ می‌شد، با فامیل خداحافظی می‌کردم و معمولاً نیم ساعت دیگر سرِ کار بودم. مثل هرروز، روزی کاری تمام می‌شد.

سرِکار؛ از آنجایی‌که من یک کارمند ساده بودم، مسئولیتی زیادی متوجه من نبود و از این بابت خوشحال بودم. ساعت ۴ و ۱۵دقیقه عصر برمی‌گشتم خانه. این داستانی‌ست که تقریباً هر روز تکرار می‌شد؛ هر روز در این ۲۵سال که من یک کارمند ساده بودم و ماندم.

از آن روز تا امروز دقیقاً ۲۵ سال گذشته، و من

«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.» - فرار از بند روزمرگی

ادامه خواندن “«من ناگهان دیدم همان فردی هستم که هرگز نمی‌خواستم باشم.»”

اعتیاد دیجیتال؛ وقتی‌های که صرفاً مصروفیم!

اعتیاد دیجیتال

۵ عصر بود. بسیار وقت بود که باهم سینما نرفته بودیم. دوستم بدون اینکه از من بپرسد که آیا مصروفیتی دیگری دارم یا خیر، خواست با او – برای تماشای فیلم مورد علاقه‌اش – برویم. قبول کردم.

رسیدیم. مسئولین دمِ دروازه، بدون حتا تمایل به اجازه گرفتن، بدن ما گشتند؛ مبادا به قصد انتحاری نیامده باشیم. اینجا کابل است. هیچ‌کس بدون تلاشی نمی‌تواند وارد سینما که چه؛ وارد مکان‌های عمومی شوند. از اینرو اجازه گرفتنِ قبل از تلاشی و معذرت‌خواهیِ بعد از آن، برای آنها از لحاظ زمانی چندان مقرون‌به‌‌صرفه نبود. تلاشی شدیم و رفتیم داخل. ادامه خواندن “اعتیاد دیجیتال؛ وقتی‌های که صرفاً مصروفیم!”

اگر می‌خواهی کشورت را بشناسی لااقل یک بار ترک‌اش کن!

محدوده راحتیاین جمله را جایی خواندم و بعداً به‌فکرم رسید که معنای آن فراتر از یک جمله است و ارزش بازتاب دادن را دارد.
از این گفته چیزهای زیادی را می‌توان آموخت؛ از جمله: ادامه خواندن “اگر می‌خواهی کشورت را بشناسی لااقل یک بار ترک‌اش کن!”