مدیریت زمان؛ گویی من همیشه بی‌کارم!

مدیریت زمان

غم‌انگیز است، اما من هیچ وقت موفق نشدم؛ بعد از هر برنامه‌ریزی‌ای، چند روز و یا حداکثر یکی‌دو هفته طول می‌کشد که دوباره نه، بلکه برای بار چنددهم، به آن آدم بی‌برنامه‌ و نامنظمی تبدیل شوم که فعلا هم هستم. اینطور به‌نظر می‌رسد، خودم که هیچ، حتا و اگر عالم و آدم نیز دست‌در‌دستِ هم دهد، هنوز هم قادر به طراحی برنامه‌ای نیست که به زندگی‌ام نظم دهد. گویی، به این دلیل هنوز زنده‌ام، تا کسی در این دنیا باشد که نماد بی‌نظمی و بی‌برنامه‌گی را برای دیگران به تصویر بکشد. غم‌انگیز است، اما تاحال، هرگز موفق به انجامِ مداوم برنامه‌ی نشدم که براساس اولویت‌بندی‌های زندگی‌ِ خود ساخته‌ بودم‌اش.

احتمالا، شما هم دارید به این مورد فکر می‌کند: بله؛ این نخستین باری نیست که من تا این حد از  زندگی‌ای بی‌برنامه و نداشتن هیچ اولیت‌بندیِ مشخص برای انجام کارها، رنج می‌برم. بارها پیش آمده که به کمکِ قدرت تشخیصِ دقیق و بی‌نظیری که دارم، عوامل موثری و دستان نامرئی‌یی  پشت این زندگی نامنظم خود را شناسایی کرده‌ باشم. همین امروز، برای بار چندم متوجه یکی از آنها شدم: در یک اقدام کم‌پیشنه، تصمیم به مطالعه گرفته بودم و داشتم کتاب «The Lean Startup» از اریک ریس را مطالعه می‌کردم، که دوستی تماس گرفت و با آن لحن سلطه‌جویانه‌اش؛ لحنی که فقط پاسخ «باشه!» را می‌طلبید، گفت:

سلام! در راه کافی‌شاپ هستم. بیا برویم و لحظه‌ای را در آنجا بگذرانیم.

 من، بعد از پرسیدن احوال او ادامه دادم: چرا حالا؛ نمی‌شود عصر برویم؟! او پاسخ داد:

راستش، امروز سر کار نرفته‌ام و صبح، در یک شاه‌کاریِ عجیب، تصمیم‌ گرفتم و چند صفحه‌‌ای از کتابی را مطالعه کردم؛ عجیب ترجمه‌ی ضعیف و روایت خسته‌کننده‌ای دارد آن کتاب. واقعا گیج شده بودم، تصمیم گرفتم برویم کافی‌شاپ، آنجا زمان زودتر می‌گذرد. پنج دقیقه‌ای می‌شود که از خانه برآمده‌ام…  نه؛ عصر نه! نیم ساعت بعد در کافی‌شاپ می‌بینم‌ات.

او، بی هیچ گپی دیگر، تماس را قطع کرد؛ عادت‌اش همین بود که بدون خداحافظی قطع کند – از شما چی پنهان، گه‌گاهی از این عادت‌هایش خوشم می‌آید؛ او معتقد است که خداحافظی بعد از هر تماس و نه همه‌ای تماس‌ها، به اندازه پرسیدنِ سوال تکراری‌ای «چطوری با کاروبار» ملال آور است. اما این بار شرایط فرق می‌کرد؛ به‌نفعم بود که از این عادت‌اش خوشم نیاید.

و اینطور شد که بی‌هیچ سروصدای حرف زدن با خود را آغاز کردم:

عجب آدمی؛ «گویی من همیشه بی‌کارم!». تو که تازه از مطالعه فارغ شدی، به این معنا نیست که حالا همه‌ی مردم بی‌کار شده‌اند و به هرکسی تماس گرفتی، به هر مکان و در هر زمانی که خواستی، بدون هیچ تاخیری باید خود را آنجا برساند؛ نه دوستِ من!

حین‌که دستم را به نشانه‌ی تاکید تکان می‌دادم، حرف‌هایم را این‌طوری ادامه دادم: می‌فهمی این حرف‌ات تا چی اندازه مزخرف است: «ترجمه‌ی ضعیف و روایت خسته‌کننده‌ی کتاب؛ در نتیجه‌ی مطالعه من گیج شده بودم؛ بیا برویم کافی‌شاپ، آنجا زمان زود می‌گذرد». برو رفیق! آنطوری که تو فکر می‌کنی، من بی‌کار نیستم؛ تازه مطالعه‌ام را شروع کرده‌ام.

مدیریت زمان

یادِتان نرود؛ در این گفت‌وگو، من او را مخاطب قرار داده و این حرف‌ها را با خود می‌گفتم. بعد از این گفت‌وگوی بی‌نتجه و اضطراب‌آور، مطالعه کتاب را شروع کردم. پنج دقیقه، شاید هم کمتر یا بیشتر نگذشته بود که خود را در حال گشتن به دنبال دوستان آنلاین در مسنجر یافتم. تازه! دیدم که به سه تن آنها پیام فرستاده‌ام و منتظر آغاز گفتگویی هستم که منجر به گذر سریع زمان شود.

«خوب خدا را شکر که سین (seen) کرد!.. اما چرا جواب نمی‌دهد؟!.. هِه! بی‌توجهی تا این حد؛ آدم مغرور و قدرنشناس!»

این جملات را زمانی در گوشم زمزمه می‌کردم که یکی از دوستانم پیام را دیده، ولی جواب نداده بود.

بله. دوستم سین کرد اما ریپلای نه. این کاری او باعث که در دقایق بعد به ارزش بالایی رفتارش، در این مورد خاص، پی‌ببرم و پیش خود، از او عمیقا سپاسگزاری کنم – هرچند این رفتارش ازپیش‌تعیین‌شده نبود.

در آن دقایقی که گذشت، متوجه شدم که در همه‌ی موارد، آنلاین بودن به معنای بیکار بودن نیست؛ سین کردن و ریپلای ندادن، همیشه به معنای بی‌احترامی و قدرنشناسی نیست؛ فهیمدم رفتار من، در مقایسه با رفتار آن دوستی که به قهوه‌خانه دعوت‌ام کرد، به مراتب خودخواهانه بوده‌است. پی بردم، که من برای پُر کردن خلای زمانی خود، در فاصله زمانی کمتر از پنج دقیقه، به سه تن از دوستانم، بدون هیچ کاری مهمی مزاحم شدم و به دنبال چهارمی، پنجمی و … نیز می‌گشتم.

مهمتر از این‌ها، رفتم به گذشته؛ دیدم چند بار به جرم آنلاین بودن، مزاحم دوستانم شده‌ام؛ چند مرتبه به دلیل داشتن بسته‌ی مکالمات صوتی‌ای »رایگان» و به بهانه‌ی گرفتن احوال به دوستانم مزاحمت کرده‌ام؛ چند مورد عصبانیت و دلخوری، نسبت به کسی که پیامم را جواب نداده و تماسی را بی‌پاسخ گذاشته، داشته‌ام. تعداد شان به یادم نیامد ولی با اطمینان نسبتا بالا می‌توانم بگویم: کم نبوده‌است.

نگو که لازم است بگویم: «قدرت تشخیص من در عوامل موثر و دستان نامرئی‌یی پشت زندگیِ نامنظمی که دارم، نه دقیق است و نه بی‌نظیر»؛ نگو ضرورت به گفتن این نکته است، که «در هر دو مورد بالا، من زیادی به نفع‌ خود فکر کرده‌ام»؛ و به من نگو که «انتظار نداشته باش بعد از این نوشته‌ات به کسی پیام ندهم و کسی را به کافی‌شاپ دعوت نکنم».

بلی. مغز ما زیاد قدرتمند نیست و قدرت تشخیص ما ضعیف و مملو از خطاهاست؛ رویداد ها را زیادی به نفع خود رنگ و بو می‌دهیم و داشتن آن انتظار هم نه کاملا عملی و نه مطلقا منطقی‌ست؛ اما بد نیست، اگر انتظار رَد یک دعوت را، یا انتظار پاسخ ندادن تماسی را در آنی‌لحظه و یا توقع دیدن و جواب ندادن پیامی را در همان زمان ارسال داشته باشیم – در واقع و به‌صورت ساده‌تر: هر فردی حق دارد در زندگی‌اش اولویت‌های داشته باشد و سعی کند به آنها رسیدگی کند.

 

بیشتر بخوانید – فُرصت داشتید، مطالب مرتبط با نوشته، تحت عناوین «مدیریت منابع: تامل اندک درباره‌ی موارد برازنده‌ی توجه و چیزهای محکوم به فراموشی» در «مدیریت منابع» و «چگونه «نیازِ در اجتماع بودن» دارد به بیماری «فرار از اجتماع» تبدیل می‌شود؟» در «اجتماعیات» را نیز مطالعه بفرمائید.

چشمان نابینا و دستان نوازشگر

دستان نوازشگر

همین چند وقت پیش در یک خلوت دونفره، همراه با دوستم علی فکور گپ می‌زدیم؛ او به نوشته‌ای در وبسایت شاهین کلانتری اشاره کرد، که حیرت‌ام را بر انگیخت؛ راستش، من بارها برای پیگیری نوشته‌های شاهین به آن وبسایت سر زده بودم، بدون اینکه حتی متوجه عنوان چنین مطلبی شوم؛ مطلبی در زمینه‌ی «کپی رایتینگ» – حوزه‌ای که معلوم شد عاشقش‌ام. ادامه خواندن “چشمان نابینا و دستان نوازشگر”

ارزش ها؛ برای افراد مختلف متفاوت است!

ارزش

خوب است، اگر و هرازچندگاهی روی این موضوعات بیاندیشیم:

  • ارزش یک صفحه ترجمه – که دوستی به درخواست ما انجام داده – فقط از روی تعداد کلمات آن سنجیده نمی‌شود؛ بلکه این ارزش به مدت زمانی که برای این کار صرف شده؛ به دقت در انتخاب کلمات و نحوه‌ی ترکیب آن‌ها، حفظ اصالت اثر و رسایی پیام آن نیز بستگی دارد؛
  • ارزش یک پیاله قهوه یا چای، صرفا به پولی نیست که بابت آن به مسئول کافی‌شاپ پرداخت می‌کنیم؛ بلکه به مدت زمانی که آنجا سپری می‌کنیم، به شادی که به همدیگر می‌بخشیم، به انگیزه‌هایی که برای هم تولید می‌کنیم؛ به ایده‌هایی که رد و بدل می‌شود و به دوستی‌های تازه‌ای که شکل می‌گیرد، نیز بستگی دارد؛
  • ارزش یک مهمانی فقط بسته به نوعیت غذایی که میزبان آماده نموده، نیست؛ بلکه به مدت زمانی که برای ما اختصاص داده، مهمان‌نوازی که از ما کرده، محبت‌های که به ما ارزانی داشته و به سایر موارد مشابه نیز بستگی دارد؛ و
  • ازرش ۵ دقیقه چَت کردن در محیط اینترنیت، صرفا بسته به مقدار پهنای باند مصرفی و یا مصرف برق باطری موبایل نیست؛ بلکه از روی مدت زمانی که صرف این کار می‌شود، نوعیت پیام‌هایی که رد و بدل می‌شود، احساس خوشی و یا خستگی که خلق می‌شود، نیز سنجیده می‌شود.

ادامه خواندن “ارزش ها؛ برای افراد مختلف متفاوت است!”

من این را می‌خواهم…

من این را می‌خواهمهیچ وقت صدای دل‌انگیزی گنجشک‌های در یک باغ را در ترکیب با صدای دلنشین جریان آب شنیده‌ای؟؛ آیا این صدا را حین خیره شدن به حرکات موجی و منظم برگ‌هایی درختان در نتیجه‌ای وزش باد ملایم تجربه کرده‌ای؟ من این تجربه را می‌خواهم؛ فارغ از هرگونه پریشان فکریِ دیگری؛

من صدای خنده‌ای بچه‌های را می‌خواهم بشنوم که بدون هیچ‌گونه دغدغه‌ای زندگی می‌کند؛ نوایی شادی سر می‌دهند؛ به معنای واقعی کلمه مملو از شور و نشاط اند؛ من می‌خواهم این صداها را در پارکی بشنوم که از شور و هیجان بچه‌ها در حین بازی به فضا می‌پیچد، طوریکه من، آرام روی نیمکتی نشسته، با تمام وجود متوجه آنها باشم. من این تجربه را می‌خواهم بدون هرگونه عوامل حواس‌پرت‌کن دیگری؛ ادامه خواندن “من این را می‌خواهم…”